محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2741

تاريخ الطبرى ( فارسي )

على گفت : « اى حجار پسر ابجر ، اگر به كسب خبر آمده اى ، خبر يافتى . و اگر به كارى ديگر آمده اى در آى و با ما بگوى براى چه آمده اى ؟ » گفت : « حاجت به ورود ندارم و برون شد . » يكى از خوارج به ديگران گفت : « اين مرد را بگيريد و نگهداريد كه كارتان را خبر مىدهد . » گويد : جمعى از آنها از پى حجار برون شدند ، هنگام غروب بود وقتى به او رسيدند كه بر اسب خويش نشسته بود به دو گفتند : « خبر خويش را با ما بگوى و اينكه براى چه آمده بودى ؟ » گفت : « براى چيزى كه مايهء نگرانى شما شود نيامده بودم . » گفتند : « صبر كن تا نزديك تو آييم و با تو سخن كنيم . يا نزديك ما بيا و خبر خويش را بگوى ، ما نيز كار خويش را بگوييم و حاجت خويش را ياد كنيم . » گفت : « من به شما نزديك نمىشوم و نمىخواهم كسى از شما نزديك من آيد . » على بن ابى شمر به دو گفت : « اطمينان مىدهى كه امشب از كار ما خبر ندهى و نيكى كنى كه نسبت به تو حق خويشاوندى داريم ؟ » گفت : « آرى ، از جانب من ، مطمئن باشيد ، امشب و همه شبهاى روزگار . » گويد : آنگاه حجار برفت و وارد كوفه شد ، كسان خود را نيز برده بود . جمعى ديگر از خوارج گفتند : « اطمينان نداريم كه اين ، خبر ما را ندهد ، همين دم از اينجا برويم . » گويد : پس نماز مغرب بكردند و به طور پراكنده از حيره در آمدند ، مستورد گفت : « به خانهء سليم بن محدوج عبدى رويم ، از طايفهء بنى سلمه » و از حيره در آمد و سوى قبيلهء عبد القيس رفت و به محل طايفهء بنى سلمه رسيد و كس پيش سليم بن محدوج فرستاد كه خويشاوند وى بود كه بيامد و پنج يا شش كس از ياران او را به