محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3028
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پارهام كنند و بسوزانند چيزى را بر بهشت نمىگزينم . » گويد : آنگاه اسب خويش را بزد و به حسين عليه السلام پيوست و گفت : « خدايم فدايت كند ، من همانم كه ترا از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در اين مكان فرودت آوردم . به خدايى كه جز او خدايى نيست گمان نداشتم اين قوم آنچه را گفته بودى نپذيرند و كار ما به اينجا بكشد . به خويش مىگفتم كه قسمتى از دستور اين قوم را اطاعت مىكنم كه نگويند از اطاعتشان برون شدهام ولى آنها اين چيزها را كه حسين مىگويد مىپذيرند ، به خدا اگر مىدانستم كه نمىپذيرند چنان نمىكردم ، اينك پيش تو آمدهام و از آنچه كردهام به پيشگاه پروردگارم توبه مىبرم ، ترا به جان يارى مىكنم تا پيش رويت بميرم آيا اين را توبهء من مىدانى ؟ » گفت : « آرى ، خدا توبه ات را مىپذيرد و ترا مىبخشد ، نام تو چيست ؟ » گفتم : « من حرم پسر يزيد . » گفت : « تو چنان كه مادرت نامت داد ، حرى ، ان شاء الله در دنيا و آخرت حرى ، فرود آى . » گفتم : « من به حال سوارى از پياده بهترم ، بر اسبم مدتى با آنها مىجنگم و آخر كارم به فرود آمدن مىكشد . » گفت : « خدايت رحمت كناد ، هر چه به نظرت مىرسد بكن . » گويد : حر پيش روى ياران خويش رفت و گفت : « اى قوم ، چرا يكى از اين چيزها را كه حسين به شما عرضه مىكند نمىپذيريد كه خدايتان از جنگ وى معاف دارد . » گفتند : « اينك امير عمر بن سعد ، با وى سخن كن . » گويد : با وى سخنانى گفت همانند آنچه از پيش با وى گفته بود و نيز به ياران خويش گفته بود . عمر گفت : « دلم مىخواست اگر راهى مىيافتم چنين مىكردم . »