محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3029
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حر گفت : « اى مردم كوفه ، مادرتان عزادار شود و بگريد كه او را دعوت كرديد و چون بيامد تسليمش كرديد ، مىگفتيد خويشتن را براى دفاع از او به كشتن مىدهيد . » اما بر او تاختهايد كه خونش بريزيد ، خودش را بداشتهايد ، گلويش را گرفتهايد و از همه سو در ميانش گرفتهايد و نمىگذاريد در ديار وسيع خدا برود تا ايمن شود و خاندانش نيز ايمن شوند ، به دست شما چون اسير مانده كه براى خويش نه سودى تواند گرفت و دفع ضررى تواند كرد ، وى را با زنانش و كودكان خردسالش و يارانش از آب روان فرات كه يهودى و مجوسى و نصرانى مىنوشند ، و خوكها و سگان روستا در آن مىغلطند ممنوع داشتهايد كه هم اكنون از تشنگى از پا در آمدهاند ، چه رفتار بدى با باقيماندگان محمد پيش گرفتهايد ، اگر هم اكنون توبه نياريد و از اين رفتارتان دست برنداريد خدا به روز تشنگى آبتان ندهد . » گويد : پيادگان قوم سوى او حمله بردند و تير انداختند كه برفت تا پيش روى حسين بايستاد . » حميد بن مسلم گويد : عمر بن سعد سوى آنها حمله آورد و بانگ زد : « اى ذويد ، پرچم خويش را پيش ببر . » گويد : ذويد پرچم را پيش برد ، آنگاه عمر تيرى در دل كمان نهاد و بينداخت و گفت : « شاهد باشيد كه من نخستين كسم كه تير انداخت . » ابو جناب كلبى گويد : يكى از ما بود به نام عبد الله پسر عمير از بنى عليم كه به كوفه آمده بود و به نزديك چاه جعده در محلهء همدان خانه اى داشت ، زن وى نيز كه از تيرهء نمر بن قاسط بود به نام ام وهب دختر عبد با وى بود . عبد الله جماعت را ديده بود كه در نخيله سان مىبينند كه سوى حسين روانه كنند . گويد : از كارشان پرسيد ، گفتند : « آنها را سوى حسين پسر فاطمه دختر پيمبر خدا روانه مىكنند . » گفت : « به خدا به پيكار مشركان علاقه داشتم و اميدوارم ثواب پيكار با