محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3024
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« ابو سعيد خدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا انس بن مالك « بپرسيد تا به شما بگويند كه اين سخن را دربارهء من و برادرم از پيمبر « خدا صلى الله عليه و سلم شنيدهاند ، آيا اين شما را از ريختن خون من باز « نمىدارد ؟ » شمر ذى الجوشن گفت : « هر كه بفهمد تو چه مىگويى خدا را بر يك حرف مىپرستد . » حبيب بن مظاهر به دو گفت : « به خدا كه تو خدا را بر هفتاد حرف پرستش مىكنى ، شهادت مىدهم كه راست مىگويى و نمىفهمى چه مىگويد كه خدا بر - دلت مهر نهاده . » گويد : آنگاه حسين به آنها گفت : « اگر در اين سخن ترديد داريد ، آيا اندك ترديدى داريد كه من « پسر دختر پيمبرتانم ؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما يا قوم ديگر « به جز من پسر دختر پيمبرى وجود ندارد ، تنها منم كه پسر پيمبر شما « هستم . به من بگوييد آيا به عوض كسى كه كشتهام يا مالى كه تلف كردهام « يا قصاص زخمى كه زدهام ، از پى منيد ؟ » گويد : اما خاموش ماندند و با وى سخن نكردند . گويد : آنگاه بانگ زد : « اى شبث بن ربعى ، اى حجار بن ابجر ، اى قيس بن اشعث ، اى « يزيد بن حارث ! مگر به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و باغستانها سرسبز « شده و چاهها پرآب شده و پيش سپاه آمادهء خويش مىآيى ، بيا . » گفتند : « ما ننوشتيم . » گفت : « سبحان الله ، چرا ، به خدا شما نوشتيد . » گويد : آنگاه گفت : « اى مردم ! اگر مرا نمىخواهيد بگذاريدم از پيش شما به