محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3012
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « واى از تو دور ، خواهر كم آرام باش ، رحمانت رحمت كند . » گويد : عباس بن على گفت : « برادر ! قوم آمدند . » حسين گفت : « عباس برادرم ، جانم فدايت ، برنشين و پيش آنها برو و بگو : چكار داريد و مقصودتان چيست ؟ و بپرس براى چه آمدهاند ؟ » گويد : عباس پيش آنها رفت و با حدود بيست سوار و از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر مقابلشان رسيد و گفت : « چه انديشيدهايد و چه مىخواهيد . » گفتند : « دستور امير آمده كه به شما بگوييم به حكم امير تسليم شويد ، يا با شما جنگ مىكنيم . » گفت : « شتاب مكنيد تا پيش ابو عبد الله بازگردم و آنچه را گفتيد با وى بگويم . » گويد : توقف كردند و گفتند : « او را ببين و اين را با وى بگوى آنگاه با گفتهء وى پيش ما بيا . » گويد : عباس بازگشت و بتاخت پيش حسين رفت و خبر را با وى بگويد ياران وى با قوم به سخن ايستادند حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت : « اگر خواهى با اين قوم سخن كن و اگر خواهى من سخن كنم . » زهير گفت : « تو اين را آغاز كردى ، تو با آنها سخن كن . » گويد : حبيب بن مظاهر با آنها گفت : « به خدا قومى كه فردا به پيشگاه خدا روند و فرزند پيمبر او را عليه السلام با كسان و خاندان وى صلى الله عليه و سلم و بندگان سحر خيز و ذكرگوى اين شهر را كشته باشند ، به نزد خداى قوم بدى باشند . » عزره بن قيس گفت : « تو هر چه بتوانى خودت را پاك مىنمايى . » زهير گفت : « اى عزره ، خدا او را پاك كرده و هدايت بخشيده . اى عزره از خدا بترس كه من نيكخواه توام ، تو را به خدا از جمله كسانى مباش كه گمراهان را