محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3013

تاريخ الطبرى ( فارسي )

براى كشتن نفوس پاك كمك مىكنند . » گفت : « اى زهير تو به نزد ما از شيعيان مردم اين خاندان نبودى ، بلكه دوستدار عثمان بودى . » گفت : « اينجا بودنم را دليل اين نمىگيرى كه از آنها هستم ، به خدا هرگز به وى نامه اى ننوشتم و هرگز كسى را به سوى او نفرستادم و هرگز وعده يارى خويش را به او ندادم ولى راه ، من و او را به هم رسانيد و چون او را بديدم پيمبر خدا را با قرابت وى با پيمبر به ياد آوردم و بدانستم كه سوى دشمن خويش و دسته شما روانست و چنين ديدم كه ياريش كنم و جزو دستهء او باشم و براى حفظ حق خدا و حق پيمبر كه شما به تباهى داده‌ايد مدافع وى باشم . » گويد : عباس بن على بتاخت بيامد و به آنها رسيد و گفت : « اى حاضران ابو - عبد الله از شما مىخواهد كه امشب برويد تا در اين كار بنگريم كه ميان شما و او در اين باب سخن نرفته بود و چون صبح شود همديگر را ببينيم . ان شاء الله ، يا رضايت آورده‌ايم و كارى را كه مىخواهيد و تحميل مىكنيد انجام مىدهيم ، و اگر نخواستم آن را رد مىكنيم . » گويد : حسين مىخواست آن شب آنها را پس برد تا دستور خويش را بگويد و با كسانش وصيت كند . و چون عباس بن على اين پيام را آورد ، عمر بن سعد گفت : « اى شمر رأى تو چيست ؟ » گفت : « رأى تو چيست ؟ سالار تويى ، و رأى تو است . » گفت : « مىخواهم نباشم . » گويد : آنگاه رو به كسان كرد و گفت : « چه رأى داريد ؟ » عمرو بن حجاج زبيدى گفت : « سبحان الله به خدا اگر از ديلمان بودند و اين را از تو مىخواستند ، مىبايد بپذيرى . » قيس بن اشعث گفت : « آنچه را خواسته‌اند بپذير . بدينم قسم كه صبحگاه با