محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2995
تاريخ الطبرى ( فارسي )
انديشه خودت باش . صريح مىگويم كه به نظر من اگر جنگ كنى حتما كشته مىشوى . اگر با تو بجنگند حتما نابود مىشوى . » حسين گفت : « مرا از مرگ مىترسانى مگر بيشتر از اين چيزى هست كه مرا بكشيد ؟ نمىدانم با تو چه بگويم . شعر آن مرد اوسى را كه با پسر عموى خويش گفت ، با تو مىگويم كه وقتى به يارى پيمبر خدا مىرفت به او گفته بود كجا مىروى كه كشته مىشوى ؟ و به پاسخ گفته بود : « مىروم كه مرگ براى مرد « اگر نيت پاك دارد « و مسلمان است و پيكار مىكند « و به جان از مردان پارسا پشتيبانى مىكند « عار نيست » گويد : و چون حر اين سخن بشنيد ، از او كناره گرفت ، وى با يارانش از يك سو مىرفت و حسين از سوى ديگر مىرفت ، تا به عذيب هجانات رسيدند . و چنان بود كه كره هاى دور كه نعمان را در آنجا مىچرانيده بودند . ناگهان چهار كس را ديدند كه از كوفه مىآمدند ، بر مركبهاى خويش بودند و اسبى از آن نافع بن هلال را به نام كامل يدك كرده بودند ، بلدشان طرماح بن عدى ، بر اسب خويش همراهشان بود و شعرى به اين مضمون مىخواند : « اى شتر من « از اينكه مىرانمت بيم مكن « و شتاب كن كه پيش از سحرگاه « با بهترين سواران و بهترين مسافران « به مرد و الا نسب برسى « بزرگوار آزادهء گشاده دل