محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2996
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« كه خدايش براى بهترين كار آنجا آورد ، « و خدايش همانند روزگار « باقى بدارد . » گويد : و چون به حسين رسيد اشعار را براى وى بخواندند كه گفت : « به خدا من اميدوارم كه آنچه خدا براى ما خواسته ، كشته شويم يا ظفر يابيم ، نيك باشد . » گويد : حر بن يزيد بيامد و گفت : « اين كسان كه از مردم كوفهاند جزو همراهان تو نبودهاند و من آنها را پس مىفرستم يا مىدارم . » حسين گفت : « از آنها ، همانند خويش دفاع مىكنم ، آنها ياران و پشتيبانان منند . تعهد كرده بودى متعرض من نشوى تا نامه اى از ابن زياد سوى تو آيد . » گفت : « بله ، اما با تو نيامده بودند . » گفت : « آنها ياران منند و همانند كسانى هستند كه همراه من بودهاند ، اگر به قرارى كه ميان من و تو بوده عمل نكنى با تو پيكار مىكنم . » گويد : حر دست از آنها بداشت . گويد : آنگاه حسين به آنها گفت : « با من از مردم پشت سرتان خبر گوييد . » مجمع بن عبد الله عايذى كه يكى از آن چهار آمده ، بود ، گفت : « بزرگان قوم را رشوه هاى كلان دادهاند و جوالهايشان را پر كردهاند كه دوستيشان را جلب كنند و به صف خويش برند و بر ضد تو متفقند . مردم ديگر دلهايشان به تو مايل است اما فردا شمشيرهايشان بر ضد تو كشيده مىشود . » گفت : « به من بگوييد آيا از پيكى كه سوى شما فرستادم خبر داريد ؟ » گفتند : « كى بود ؟ » گفت : « قيس بن مسهر صيداوى . » گفتند : « بله ، حصين بن نمير او را گرفت و پيش ابن زياد فرستاد كه به دو دستور داد ترا لعنت كند و پدرت را لعنت كند اما درود تو گفت و درود پدرت گفت و ابن