محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2990
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « آب به اين جماعت دهيد و سيرابشان كنيد اسبان را نيز سيراب كنيد . » غلامان بيامدند و اسبان را سيراب كردند . گروهى از آنان به قوم آب دادند تا سيراب شدند ، مىآمدند و كاسه ها و ظرفهاى سنگى و طشتها را از آب پر مىكردند و نزديك اسب مىبردند و چون سه يا چهار يا پنج بار مىخورد ، از پيش آن مىبردند و اسب ديگر را آب مىدادند ، تا همهء سپاه را آب دادند . على بن طعان محاربى گويد : با حر بن يزيد بودم ، با آخرين دسته از ياران وى رسيديم و چون حسين ديد كه من و اسبم تشنهايم گفت : « راويه را بخوابان . » كه راويه به نزد من معنى مشك مىداد . آنگاه گفت : « برادرزاده شتر را بخوابان . » گويد : « و من شتر را خوابانيدم . گفت : « آب بنوش » و من نوشيدن آغاز كردم و چون مىنوشيدم آب از مشك بيرون مىريخت . حسين گفت : « مشك را بپيچ » گويد : و من ندانستم چه كنم . حسين بيامد و مشك را كج كرد و من آب نوشيدم و اسبم را آب دادم . گويد : حر بن يزيد از قادسيه سوى حسين آمده بود ، كه وقتى عبيد الله بن زياد از آمدن حسين خبر يافت حصين بن نمير تميمى سالار نگهبانان را فرستاد و گفت كه در قادسيه جاى گيرد و همه جا از قطقطانه تا خفان ديده بان نهد و حر بن يزيد با اين هزار سوار از قادسيه به مقابله حسين آمده بود . گويد : حر همچنان در مقابل حسين بود ، تا وقت نماز رسيد ، نماز ظهر . حسين ، حجاج بن مسروق جعفى را گفت كه اذان بگويد و او بگفت و چون وقت اقامه گفتن رسيد حسين برون آمد ، ردايى داشت و عبايى با نعلين . حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت :