محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2989

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شدنش چگونه بود . عبد الله بن سليم و مذرى بن مشمعل ، هردوان اسدى ، گويند : حسين عليه السلام بيامد تا در شراف منزل كرد ، به وقت سحر غلامان خويش را بگفت تا كاملا آبگيرى كنند ، سپس از آنجا روان شدند . همه اول روز راه پيمودند تا روز به نيمه رسيد ، آنگاه يكى گفت : « الله اكبر . » حسين گفت : « الله اكبر ، براى چه تكبير گفتى ؟ » گفت : « نخلستان ديدم . » دو مرد اسدى گفتند : « هرگز در اين جا حتى يك نخل نديده‌ايم . » حسين به ما گفت : « پس به نظر شما چه ديده ؟ » گفتيم : « به نظر ما گردن اسبان و سر نيزه ها را ديده . » گفت : « به خدا به نظر من نيز همين است . » گويند : آنگاه حسين گفت : « پناهگاهى هست كه سوى آن رويم و پشت سر خويش نهيم و با قوم از يك سمت مقابله كنيم . » گفتيم : « آرى ، ذوحسم پهلوى تو است از چپ سوى آن مىپيچى . اگر زودتر از قوم آنجا برسى چنانست كه مىخواهى . » گويند : « پس حسين از طرف چپ راه آنجا گرفت . گويند : ما نيز با وى پيچيديم و خيلى زود گردن اسبان نمودار شد كه آن را آشكار ديديم و پيچيديم و چون آنها ديدند كه ما از راه بگشتيم ، به طرف ما پيچيدند ، گويى نيزه هاشان شاخ زنبورها بود و پرچمهاشان بال پرندگان . گويند : سوى ذى حسم شتابان شديم و زودتر از آنها آنجا رسيديم ، حسين فرود آمد و بگفت تا خيمه هاى او را زدند ، آنگاه قوم بيامدند كه يك هزار سوار بودند همراه حر بن يزيد تميمى يربوعى . او و سپاهش در گرماى نيمروز مقابل حسين ايستادند ، حر و يارانش عمامه داشتند و شمشير آويخته بودند ، حسين به غلامانش