محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2984
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حسين بن على ، مرا فرستاده كه پيش وى آيى . » گويد : هر كس هر چه به دست داشت بگذاشت . گويى پرنده بر سرمان نشسته بود . دلهم دختر عمرو ، زن زهير بن قين گويد : به دو گفتم : « پسر پيمبر خدا سوى تو مىفرستند و نمىروى ؟ سبحان الله ، چه شود اگر به روى و سخن وى را بشنوى و باز - آيى ؟ » گويد : زهير بن قين برفت و چيزى نگذشت كه خوشدل بيامد و چهره اش گشاده بود . گويد : پس بگفت تا خيمه و بار و اثاث وى را پيش آوردند . و سوى حسين بردند . آنگاه به زنش گفت : « طلاقى هستى ، پيش كسانت برو كه نمىخواهم به سبب من بدى به تو رسد . » آنگاه به ياران خويش گفت : « هر كس از شما كه مىخواهد با من بيايد و گر نه ديدار آخرين است . اينك حديثى براى شما بگويم : به بلنجر حمله برديم ، خدا ظفرمان داد و غنيمتها گرفتيم . سلمان باهلى به ما گفت : از فتحى كه خدايتان داد و غنيمتها كه گرفتيد خرسند شديد ؟ گفتيم : « آرى » گفت : « وقتى جوانان خاندان محمد را دريافتيد از جنگيدن همراه آنها خرسندتر باشيد تا از اين غنيمتها كه گرفتهايد اما من شما را به خدا مىسپارم . » زهير گفت : « به خدا پس از آن پيوسته پيشاپيش قوم بود تا كشته شد . » عبد الله بن سليم و مذرى بن مشعل ، هردوان اسدى ، گويند : وقتى حج خويش را به سر برديم همه فكرمان اين بود كه در راه به حسين برسيم و ببينيم كار و وضع وى چه مىشود . گويند : بيامديم و شترانمان با شتاب راه پيمود تا در زرود به حسين رسيديم . وقتى به او نزديك شديم ، يكى از مردم كوفه را ديديم كه وقتى متوجه حسين شد راه