محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2985
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كج كرد . گويد : اما حسين توقف كرد . گويى آهنگ او داشت . سپس ، از او گذشت و برفت ، سوى وى رفتيم و يكيمان به ديگرى گفت : « پيش اين كس رويم و پرسش كنيم اگر از كوفه خبرى دارد بدانيم . » پس برفتيم تا به وى رسيديم و گفتيم : « سلام بر تو . » گفت : « بر شما نيز سلام ، با رحمت خداى . » گفتيم : « از كدام قبيله اى ؟ » گفت : « اسديم . » گفتيم : « ما نيز اسدىايم ، تو كيستى ؟ » گفت : « بكير بن مثعبه . » گويند : ما نيز نسبت خويش بگفتيم . آنگاه گفتيم : « از كار مردمى كه پشت سر نهاده اى با ما خبر گوى . » گفت : « بله ، در كوفه بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند . ديدمشان كه پايشان را گرفته بودند و در بازار مىكشيدند . » گويند : برفتيم تا به حسين رسيديم و با وى همراه شديم تا شبانگاه به ثعلبيه رسيديم و چون فرود آمد پيش وى رفتيم و سلامش گفتيم . كه سلام ما را پاسخ گفت . گفتيم : « خدايت رحمت كناد ، خبرى داريم اگر مىخواهى آشكارا بگوييم و اگر خواهى نهانى . » گويند : « ياران خويش را نگريست و گفت در قبال اينان رازى نيست . » گفتيم : « سوارى را كه شب پيش به تو رسيد ديدى ؟ » گفت : « آرى و مىخواستم از او پرسش كنم . » گفتيم : « ما از او خبركشى كرديم و زحمت پرسش از او را عهده كرديم . وى