محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2983

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رسيد ، عبد الله بن مطيع عدوى را ديد كه آنجا فرود آمده بود و چون حسين را بديد پيش وى آمد و گفت : « اى پسر پيمبر خدا ، پدر و مادرم به فدايت براى چه آمده اى ؟ » گويد : پس او را ببرد و منزل داد . حسين به دو گفت : « معاويه چنان كه شنيده اى مرده و مردم عراق به من نوشته‌اند و مرا سوى خويش خوانده‌اند . » عبد الله بن مطيع گفت : « اى پسر پيمبر خدا ترا به خدا مگذار حرمت اسلام بشكند . ترا به خدا حرمت پيمبر خدا را حفظ كن . ترا به خدا حرمت عرب را حفظ كن . به خدا اگر آنچه را بنى اميه به دست دارند مطالبه كنى حتما ترا مىكشند و اگر ترا بكشند از پس تو هرگز از كسى بيم نكنند ، به خدا حرمت اسلام مىشكند و حرمت قريش و حرمت عرب نيز . مكن ، به كوفه مرو و دچار بنى اميه مشو . » گويد : اما حسين برفتن اصرار داشت . گويد : حسين روان شد تا به نزد آب بالاى زرود رسيد . سدى به نقل از يكى از مردم بنى فزاره گويد : به روزگار حجاج بن يوسف در خانهء حارث بن ربيعه بوديم كه در محل خرما فروشان بود و بعد به تيول زهير بن قين يشكرى داده شد ، مردم شام آنجا نمىآمدند و ما در آنجا نهان بوديم . گويد : به مرد فزارى گفتم از كار خودتان وقتى كه با حسين بن على آمديد با من سخن كن . گفت : « با زهير بن قين بجلى بوديم كه از مكه در آمديم و با حسين به يك راه بوديم اما خوش نداشتيم كه با وى به يك منزلگاه باشيم . وقتى حسين روان بود زهير بن قين به جاى مىماند و چون حسين فرود مىآمد ، زهير پيش مىرفت ، تا به منزلگاهى رسيديم كه به ناچار مىبايد با وى به يك جا باشيم و حسين به سويى فرود آمد ، ما نيز به سويى فرود آمديم . نشسته بوديم و از غذايى كه داشتم مىخورديم كه فرستادهء حسين بيامد و سلام گفت و در آمد و گفت : « اى زهير پسر قين ! ابو عبد الله ،