محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2736

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : بعضىها نيز گفته‌اند كه زياد در ارگان با ابن خازم تلافى كرد و ميانشان سخن افتاد ، زياد به ابن خازم گفت : « معاويه مرا امان داده و اكنون سوى او مىروم و اين هم نامهء اوست كه به من نوشته » ابن خازم گفت : « اگر سوى او مىروى كارى با تو ندارم » آنگاه ابن خازم سوى شاپور رفت و زياد سوى بهراذان رفت . وقتى زياد پيش معاويه رسيد در بارهء اموال فارس از او پرسيد كه گفت : « اى امير مؤمنان آن را خرج مقرريها و پرداختهاى و حواله ها كردم و باقى مانده اى هست كه آن را پيش كسانى سپرده‌ام . » و مدتى همچنان با وى گفتگو داشت . گويد : زياد نامه هايى به كسان و از جمله شعبة بن قلعم نوشت كه مىدانيد كه امانتى پيش شما دارم كتاب خدا عز و جل را به ياد آريد كه گويد : « امانت را به آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم و انسان امانتدار شد » [ 1 ] و آنچه را پيش شماست محفوظ داريد و مبلغى را كه به معاويه گفته بود در نامه ها نوشت و نامه ها را نهانى به فرستادهء خويش داد و گفت با كسانى كه به معاويه خبر مىدهند برخورد كن . فرستاده چنان كرد و قضيه فاش شد كه نامه ها را گرفتند و پيش معاويه آوردند . معاويه به زياد گفت : « اگر با من حيله نكرده اى ، اين نامه ها مورد حاجت من است » و چون نامه ها را بخواند با گفته هاى زياد موافق بود و گفت : « بيم دارم كه با من حيله كرده باشى . به هر چه مىخواهى صلح كن . » و بر مقدارى از آنچه گفته بود پيش اوست ، صلح كرد كه پيش وى آورد و گفت : « اى امير مؤمنان پيش از ولايتدارى مالى داشتم چه خوش بود اگر مالم به جا مانده بود و آنچه از ولايتدارى گرفتم رفته بود . » پس از آن زياد از معاويه اجازه خواست كه در كوفه مقر گيرد كه اجازه داد و به سوى كوفه رفت . مغيره او را محترم و مكرم مىداشت . معاويه به مغيره نوشت :

--> [ 1 ] إِنَّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبالِ 33 : 72 . . . وَحَمَلَهَا الإِنْسانُ 33 : 72 . احزاب آيهء 82