محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2971
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : مردم آن زمان از اين قضيه سخن داشتند و هر روز و شب انتظار آن را داشتند عبد الله بن عمرو مىگفت : « پيش از آنكه اين درخت و اين نخل و اين صغير به كمال رسد ، اين قضيه ظاهر مىشود . » گويد : يك روز به او گفتم : « پس چرا رهط را نمىفروشى ؟ » گفت : « لعنت خدا به فلانى - مقصود معاويه بود - و به تو . » گفتم : « نه ، بلكه لعنت خدا بر تو . » گويد : « باز مرا لعن كرد ، از اطرافيان وى كسى آنجا نبود كه زحمتى از آنها ببينم . » گويد : از پيش وى آمدم و مرا نشناخت . رهط باغى بود كه عبد الله بن عمرو بطائف داشت و معاويه با عبد الله از معامله آن گفتگو كرده بود كه مالى بسيار بدهد اما وى نخواسته بود به هيچ بها بفروشد . گويد : « حسين شتابان برفت و به چيزى نپرداخت تا در ذات عرق فرود آمد . » على بن حسين گويد : وقتى از مكه در آمديم نامهء عبد الله بن جعفر همراه دو پسرش عون و محمد رسيد كه به حسين بن على نوشته بود : « اما بعد : ترا به خدا ، وقتى اين نامه را ديدى بازگرد كه بيم دارم « اين سفر كه در پيش دارى مايهء هلاك تو شود و نابودى خاندانت . اگر « اكنون هلاك شوى نور زمين خاموش شود كه تو دليل هدايتجويانى و اميد « مؤمنان . در رفتن شتاب مكن كه من از دنبال نامه مىرسم . و السلام . » گويد : عبد الله بن جعفر پيش عمرو بن سعيد رفت و با وى سخن كرد و گفت : « نامه اى به حسين بنويس و او را امان بده با وعدهء نيكى و رعايت . در نامهء خويش تعهد كن و از او بخواه كه بازگردد شايد اطمينان يابد و بازآيد . » عمرو بن سعيد گفت : « هر چه مىخواهى بنويس و پيش من آر تا مهر بزنم . »