محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2959

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن زياد گفت : « كسى كه ابن عقيل سر و شانه اش را به شمشير زده كجاست ؟ » گويد : او را بخواندند و ابن زياد گفت : « بالا برو و گردنش را بزن . » گويد : پس مسلم را بالا بردند و او تكبير مىگفت و استغفار مىكرد و درود فرشتگان و پيمبران خدا مىگفت و مىگفت : « خدايا ميان ما و قومى كه فريبمان دادند و دروغ گفتند و خوارمان داشتند داورى كن . » گويد : بالاى قصر او را به جايى بردند كه مقابل محل كنونى قصابان است و گردنش را بزدند و پيكرش را از پى سرش پايين افكندند . ابى جحيفه گويد : بكير بن حمران احمرى كه مسلم را كشته بود فرود آمد . ابن زياد گفت : « كشتيش ؟ » گفت : « بله . » گفت : « وقتى بالايش مىبردى چه مىگفت ؟ » گفت : « تكبير و تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد و چون پيش آوردمش كه خونش بريزم گفت : خدايا ميان ما و قومى كه به ما دروغ گفتند و فريبمان دادند و خوارمان داشتند و بكشتنمان دادند داورى كن . » به او گفتم : « نزديك بيا ، حمد خداى را كه قصاص مرا از تو گرفت . » آنگاه ضربتى به دو زدم كه كارى نشد . گفت : « اى برده ! اين خراش كه زدى به عوض خون تو بس نيست ؟ » ابن زياد گفت : « هنگام مرگ نيز گردنفرازى ؟ » احمرى گفت : « آنگاه ضربت ديگر زدم و كشتمش . » گويد : محمد بن اشعث پيش روى عبيد الله بن زياد برخاست و دربارهء هانى بن عروه با وى سخن كرد و گفت : « منزلت هانى را در شهر و حرمت خاندان وى را در قبيله مىدانى ، قوم وى دانسته‌اند كه من و يارم او را پيش تو كشانيده‌ايم ، ترا به خدا او را به من ببخش كه دشمنى قوم او را خوش ندارم كه نيرومندترين مردم شهرند و