محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2960

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فزونترين گروه يمنى . » گويد : ابن زياد وعده داد كه ببخشد اما وقتى كار مسلم بن عقيل چنان شد ، رأى او ديگر شد و از انجام گفتهء خويش دريغ كرد . گويد : وقتى مسلم كشته شد دربارهء هانى بن عروه نيز دستور داد ، گفت : « به بازار ببريدش و گردنش را بزنيد . » گويد : هانى را به بازار بردند ، جايى كه گوسفند مىفروختند ، دستهايش بسته بود و مىگفت : « واى مذحج ! كه مذحج ندارم ، واى مذحج ! مذحج كجاست ؟ » و چون ديد ، كه كس يارى او نمىكند دست خويش را كشيد و از بند در آورد و گفت : « عصا يا كارد يا سنگ يا استخوانى نيست كه يكى با آن از جان خويش دفاع كند . » گويد : به طرف وى جستند و او را محكم بستند ، آنگاه گفتند : « گردنت را پيش بيار . » گفت : « چنين بخشنده و سخاوتمند نيستم و شما را بر ضد خودم كمك نمىكنم . » گويد : « غلام ترك ابن زياد ، به نام رسيد ، وى را با شمشير بزد كه شمشير او كارى نساخت . » هانى گفت : « بازگشت سوى خداست ، خدايا به سوى رحمت و رضاى تو . » آنگاه غلام ترك ضربت ديگر بزد و او را بكشت . گويد : عبد الرحمان بن حصين مرادى رشيد را در خازر بديد كه همراه عبيد الله بن زياد بود . كسان گفتند : « اين قاتل هانى است . » ابن حصين گفت : « خدايم بكشد اگر او را نكشم يا در اين كار كشته نشوم . » آنگاه با نيزه ، به دو حمله برد و ضربتى زد و او را بكشت . گويد : وقتى عبيد الله بن زياد ، مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشت ، عبد - الاعلى كلبى را كه كثير بن شهاب در محل بنى فتيان گرفته بود پيش خواند كه بياوردندش