محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2945

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برادرت كسى است كه با تو راست گويد و هر كه اعلام خطر كرد جاى عذر نگذاشت . » گويد : مىخواست فرود آيد و هنوز فرود نيامده بود كه تماشاييان از جانب خرما فروشان با شتاب وارد مسجد شدند و مىگفتند : « ابن عقيل آمد » عبيد الله با شتاب وارد قصر شد و درها را ببست . عبد الله بن حازم گويد : به خدا من فرستادهء ابن عقيل سوى قصر بودم كه ببينم كار هانى چه شده ؟ گويد : وقتى او را زدند و بداشتند ، بر اسبم نشستم و ديدم كه تنى چند از زنان مراد فراهم آمده بودند و بانگ مىزدند : اى بليه ، اى مصيبت ! پيش ابن عقيل رفتم و خبر را با وى بگفتم ، به من گفت كه ياران او را ندا دهم كه خانه اى اطراف وى از آنها پر بود . هيجده هزار كس با او بيعت كرده بودند و چهار هزار كس در خانه ها بود ، به من گفت : « بانگ بزن اى منصور بيا » من بانگ زدم . مردم كوفه نيز بانگ زدند و فراهم آمدند . مسلم ، عبيد الله بن عمرو بن عزيز كندى را سالار مردم ناحيهء كنده و ربيعه كرد و گفت : « با سواران ، پيش از من برو » آنگاه مسلم بن عقيل عوسجهء اسدى را سالار مردم مذحج و اسد كرد و گفت : « با پيادگان برو كه سالار آنهايى . » ابن ثمامهء صامدى را سالار مردم تميم و همدان كرد عباس بن جعدهء جدلى را سالار شهريان برد كرد . آنگاه سوى قصر روان شد و چون ابن زياد از آمدن وى خبر يافت به قصر پناه و درها را ببست . عباس جدلى گويد : وقتى با ابن عقيل بيرون شديم چهار هزار كس بوديم ولى هنوز به قصر نرسيده بوديم كه سيصد كس بوديم . گويد : مسلم با مردم مراد پيش آمد و قصر را محاصره كرد ، آنگاه مردم همديگر را سوى ما خواندند و چيزى نگذشت كه مسجد از كسان پر شد و بازار نيز ، و همچنان تا شب مىآمدند . كار بر عبيد الله تنگ شد ، حفظ در قصر مشكل بود