محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2944

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جماعت جدايى گرفته‌ايم ، خبر يافته‌اند كه يارشان را مىكشند و اين را بزرگ گرفته‌اند . » گويد : به عبيد الله گفتند : « اينك قوم مدحج بر درند . » عبيد الله به شريح قاضى گفت : « پيش ياران رو و او را ببين آنگاه برون شو و به آنها بگو كه زنده است و او را نكشته‌اند و تو او را ديده اى . » گويد : شريح برفت و هانى را بديد . عبد الرحمان بن شريح گويد : شنيدم پدرم به اسماعيل بن طلحه مىگفت : « پيش هانى رفتم و چون مرا بديد گفت : اى مسلمانان عشيرهء من مرده‌اند ! دينداران كجا رفته‌اند ؟ اهل شهر كجا رفته‌اند ؟ نابود شده‌اند و مرا با دشمنشان و پسر دشمنشان وا گذاشته‌اند و خون بر ريشش روان بود . در اين وقت غوغايى از در قصر شنيد ، من بيرون شدم او نيز از دنبال من آمد و گفت : اى شريح پندارم اين صداهاى مذحج است و مسلمانانى كه ياران منند ، اگر ده كس پيش من آينده نجاتم مىدهند » شريح گويد : من سوى آنها رفتم حميد بن بكر احمرى نيز با من بود زياد او را با من فرستاده بود ، جزو نگهبانانى بود كه بالاى سر زياد مىايستاد . به خدا اگر او نبود چيزى را كه هانى به من گفته بود با ياران وى گفته بودم ، وقتى پيش آنها رسيدم گفتم : « وقتى امير حضور شما و سخنتان را دربارهء يارتان بدانست مرا گفت : پيش او روم ، برفتم و او را ديدم به من گفت : شما را ببينم و بگويم او زنده است و خبر كشته شدن وى كه به شما رسيده دروغ است . » گويد : عمرو و ياران وى گفتند : « حمد خداى كه كشته نشده » و برفتند . محمد بن بشير همدانى گويد : وقتى ابن زياد هانى را بزد و بداشت ، بيم كرد كه مردم بشورند ، پس برون شد و به منبر رفت . سران قوم و نگهبانان و يارانش نيز با وى بودند حمد خدا گفت و ثناى او كرد و سپس گفت : « اما بعد ، اى مردم به اطاعت خداى و طاعت پيشوايانتان چنگ زنيد ، اختلاف مكنيد و پراكنده مشويد كه نابود شويد و به ذلت افتيد و كشته شويد و خشونت بينيد و دچار حرمان شويد . »