محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2937

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « سه هزار درم بردار و برو و مسلم بن عقيل را بجوى و ياران وى را پيدا كن و اين سه هزار را به آنها بده و بگو براى جنگ دشمنتان از آن كمك گيريد ، به آنها بگو كه از آنهايى ، و چون اين مال را به آنها دهى از تو اطمينان يابند و به تو اعتماد كنند و چيزى از اخبارشان را از تو مكتوم ندارند ، آنگاه شبانگاه و صبحگاه پيش آنها رو » گويد : غلام چنان كرد و بگشت تا پيش مسلم بن عوسجهء اسدى رسيد كه در مسجد اعظم نماز مىكرد و شنيد كه كسان مىگفتند : « اين براى حسين بيعت مىگيرد » پس بيامد و بنشست تا مسلم نماز خويش را به سر برد و به دو گفت : « اى بندهء خدا من يكى از مردم شامم ، وابستهء ذو الكلاع ، كه خدايم نعمت دوستدارى اين خاندان و دوستى دوستان ايشان داده ، اينك سه هزار درم آورده‌ام تا يكى از آنها را كه شنيده‌ام به كوفه آمده و براى پسر دختر پيمبر بيعت مىگيرد ببينم ، در پى ديدار او بودم و كسى را نيافتم كه مرا سوى وى راهبر شود و جاى او را بداند . هم اكنون در مسجد نشسته بودم كه شنيدم تنى چند از مسلمانان مىگفتند : « اين ، كسى است كه اهل اين خاندان را مىشناسد ، پيش تو آمده‌ام كه اين مال را بگيرى و مرا پيش يار خود برى كه با او بيعت كنم ، اگر خواهى پيش از ديدارش از من براى او بيعت گيرى . » مسلم بن عوسجه گفت : « خدا را حمد كه پيش من آمدى ، خرسندم كه به منظور خويش رسيده اى و خدا خاندان پيمبر خويش را به وسيلهء تو يارى مىكند ، اما دلگيرم كه از آن پيش كه اين كار به كمال رسد مرا شناخته اى از بيم و سطوت اين جبار . » آنگاه پيش از آنكه برود از او بيعت گرفت و پيمانهاى سخت گرفت كه نيك خواهى كند و رازدار باشد . او نيز تعهد كرد و مسلم خشنود شد ، آنگاه به دو گفت : « چند روزى در خانه‌ام پيش من آى تا از يار تو برايت اجازه بگيرم » گويد : از آن پس معقل با كسان به خانهء مسلم مىرفت كه براى او اجازه خواست . در اين اثنا هانى بن عروه بيمار شد و عبيد الله بن زياد به عيادت وى آمد . عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفته بود : « تجمع ما و تدبير ما كشتن اين جبار است ،