محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2932
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هر كس به حفظ خويش پردازد كه راستگارى نمودار حال است نه گفتار . » گويد : آنگاه فرود آمد و با سردسته ها و كسان سخت گرفت و گفت : « بيگانگان و فراريان امير مؤمنان و حروريان و مردم مشكوك خلافجو و منازعه گر را كه ميان شما هستند براى من بنويسيد ، هر كه بنويسد از مسئوليت برى است و هر كه كسى را ننويسد ضمانت كند كه كسى از دستهء او مخالفت ما نكند و هر كه ضمانت نكند از حمايت برون است و مال و خونش بر ما حلال . هر سردسته اى كه جزو دسته اش يكى از سركشان امير مؤمنان يافت شود كه به ما خبر نداده باشد بر در خانه اش آويخته شود و مقررى آن دسته الغا شود و به عمان زاره تبعيد شود . » عيسى بن يزيد كنانى گويد : وقتى نامهء يزيد به عبيد الله بن زياد رسيد از مردم بصره پانصد كس برگزيد ، از جمله عبيد الله بن حارث بن نوفل و شريك بن اعور كه شيعهء على بود . نخستين كس كه با كسان در راه بيفتاد شريك بود كه بىخود بيفتاد و كسانى نيز با وى افتادند ، اميد داشتند عبيد الله به آنها پردازد و حسين زودتر از او به كوفه رسد اما او به افتادگان اعتنا نداشت و برفت تا به قادسيه رسيد و مهران غلام وى بيفتاد كه به دو گفت : « اى مهران در اين وضع اگر خودت را بگيرى تا به مصر برسيم ، يكصد هزارت مىدهم . » گفت : « نه به خدا تاب ندارم . » گويد : پس عبيد الله فرود آمد و چند پارچهء نقشدار يمنى برگرفت و به سر - پيچيد و بر استر خويش نشست ، پس از آن فرود آمد و پياده و تنها به راه افتاد و چون به جاهاى نگهبانى مىرسيد و در او مىنگريستند ترديد نداشتند كه حسين است و به دو مىگفتند : « اى پسر پيمبر خدا خوش آمدى » اما او با آنها سخن نمىكرد . گويد : كسان از خانه ها و اطاقهايشان سوى وى آمدند و نعمان بن بشير سر و صداى آنها را شنيد و در بر روى خود و كسانش ببست . وقتى عبيد الله به نزد وى رسيد ترديد نداشت كه حسين است . مردمى كه با وى بودند بانگ برداشته بودند ، نعمان با او سخن كرد و گفت :