محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2933
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« ترا به خدا سوى ديگر رو كه من امانت خويش را به تو تسليم نمىكنم و به كشتنت حاجت ندارم » اما عبيد الله با وى سخن نمىكرد . آنگاه عبيد الله نزديك شد نعمان از ميان دو بالكن قصر به پايين خم شد و عبيد الله با او سخن كرد و گفت : « در بگشاى كه خدايت گشايش ندهد كه شبت دراز بوده » و يكى از پشت سر او بشنيد و سوى جمع رفت و گفت : « اى قوم قسم به آن كس كه خدايى جز او نيست اين پسر مرجانه است . » گفتند : « واى تو ! اين حسين است » گويد : نعمان در گشود و عبيد الله در آمد و در را به روى مردم ببستند كه پراكنده شدند . صبحگاهان عبيد الله به منبر نشست و گفت : « اى مردم مىدانم كه كسانى كه دشمن حسين بودهاند وقتى پنداشتند حسين است كه وارد شهر شده و بر آن تسلط يافته به دنبال من آمدند و اطاعت نمودند و به خدا هيچيك از شما را نشناختم . » گويد : « آنگاه از منبر فرود آمد و خبر يافت كه مسلم بن عقيل يك شب پيش از او آمده و در كوفه است . » گويد : پس يكى را كه وابستهء بنى تميم بود خواست و مالى به دو داد و گفت : « به شيعه گرى تظاهر كن و اين مال را به آنها بده و پيش هانى و مسلم رو و به نزد هانى جاى گير . » پس آن كس پيش هانى آمد و گفت كه شيعه است و مالى همراه دارد . گويد : وقتى شريك بن اعور آمد بيمار بود ، به هانى گفت : « به مسلم بگو پيش من باشد كه عبيد الله به عيادت من مىآيد . » و هم شريك به مسلم گفت : « اگر عبيد الله را به دسترس تو بيارم او را با شمشير مىزنى ؟ » گفت : « به خدا آرى » « گويد : عبيد الله در خانهء هانى به عيادت شريك آمد . شريك به مسلم گفته بود :