محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2931
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دارد او را و سردسته اش را و دوستش را مىكشم ، نزديك را به گناه دور مىگيرم تا مطيع من شويد و ميان شما مخالف و منازعه گر نماند . من پسر زيادم و به او بيشتر از همه همانندم كه شباهت دايى و عمو زاده مرا از او جدا نكرده . » گويد : آنگاه از بصره برون شد و برادرش عثمان بن زياد را جانشين كرد و رو سوى كوفه نهاد . مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و اطرافيان و خاندان وى همراهش بودند . وقتى وارد كوفه شد عمامه اى سياه داشت و صورتش بسته بود . مردم كه از آمدن حسين خبر يافته بودند و منتظر آمدن وى بودند وقتى عبيد الله آمد پنداشتند حسين است و بر هر دسته از مردم مىگذشت به او سلام مىگفتند و مىگفتند : « خوش آمدى اى پسر پيمبر خداى و نيكو آمدى » و از اين حسن قبول كسان نسبت به حسين سخت بيازرد . گويد : وقتى در اين باب بسيار گفتند ، مسلم بن عمرو گفت : « عقب برويد ، اين امير عبيد الله بن زياد است . » گويد : چنان بود كه هنگام حركت شتابان آمده بود و با وى بيشتر از ده و چند كس نبود ، وقتى وارد قصر شد و مردم بدانستند كه او عبيد الله بن زياد است سخت غمين و افسرده شدند . عبيد الله نيز از آنچه از مردم شنيده بود به خشم آمده بود و گفت : « چرا اينان را چنين مىبينم ؟ » ابى وداك گويد : وقتى عبيد الله وارد قصر شد ندارى نماز جماعت داد . گويد : كسان فراهم آمدند ، برون آمد و حمد خداى گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « اما بعد : امير مؤمنان كه خدايش قرين صلاح بدارد مرا به شهر و مرز شما گماشته و دستور داده با ستمديدهء شما انصاف كنم محرومتان را عطا دهم ، با فرمانبر و مطيعتان نيكى كنم و با مشكوك و نافرمانتان سختى كنم . دربارهء شما از دستور وى تبعيت مىكنم و گفته اش را اجرا مىكنم با نيكوكار و مطيعتان چون پدر مهربانم ، اما تازيانه و شمشيرم بر ضد كسى است كه دستورم را بگذارد و با گفتهام مخالفت كند .