محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2920
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس ابن زياد بخنديد . ابو جعفر گويد : در اين اثنا خبر به قوم مذحج رسيد و ناگهان بر در قصر سر و صدا برخاست كه ابن زياد شنيد و گفت : « اين چيست ؟ » گفتند : « مردم مذحجند » ابن زياد به شريح گفت : « پيش آنها برو و بگو من او را بداشتهام تا از او پرس و جو كنم » و يكى از غلامان خويش را همراه او فرستاد كه ببيند چه مىگويد : شريح در راه به هانى بن عروه برخورد كه به دو گفت : « اى شريح ، از خدا بترس ، او مرا مىكشد . » گويد : شريح برفت تا بر در قصر بايستاد و گفت : « چيزيش نيست او را بداشته كه از او پرس و جو كند . » گفتند : « راست مىگويى چيزيش نيست » و پراكنده شدند . گويد : خبر به مسلم رسيد كه ندا داد و شعار گفت و چهار هزار كس از مردم او فراهم شدند . مقدمه را از پيش فرستاد ، پهلوى راست و چپ آراست و خود در قلب جاى گرفت و سوى عبيد الله روان شد . گويد : عبيد الله كس از پى سران كوفه فرستاد و آنها را در قصر به نزد خويش فراهم آورد و چون مسلم به در قصر رسيد سران قوم از بالا نمودار شدند و با عشاير خويش سخن كردند و آنها را بازگردانيدند . ياران مسلم رفتن گرفتند تا هنگام شب پانصد كس به جاى ماند و چون تاريك شد آنها نيز برفتند . و چون مسلم خويشتن را تنها ديد در كوچه ها به راه افتاد تا به درى رسيد و آنجا توقف كرد ، زنى برون شد كه به دو گفت : « آبم بده » و آن زن آبش داد . آنگاه به درون رفت و چندان كه خدا خواست بماند سپس برون آمد و او را ديد كه بر در است . گفت : « اى بنده خدا اينجا نشستنت مايهء بدگمانى است برخيز . » گفت : « من مسلم بن عقيل ، آيا به نزد تو جاى ماندن هست ؟ »