محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2921

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « آرى به درون آى » گويد : پسر آن زن غلام محمد بن اشعث بود و چون از قضيه خبر يافت پيش محمد رفت و به دو خبر داد . محمد نيز پيش عبيد الله رفت و به او خبر داد . عبيد الله ، عمرو بن حريث مخزومى را كه سالار نگهبانان وى بود فرستاد ، عبد الرحمان بن محمد ابن اشعث نيز با وى برفت . مسلم بىخبر بود تا وقتى كه خانه را محاصره كردند و چون چنين ديد با شمشير برون شد و با آنها بجنگيد . عبد الرحمان او را امان داد كه تسليم شد و او را پيش عبيد الله بن زياد بردند كه بگفت تا او را بالاى قصر بردند و گردنش را بزدند و پيكرش را ميان مردم افكندند . هانى را نيز به بازار بردند و بياويختند و شاعر در اين باب شعرى گفت به اين مضمون : « اگر نمىدانى مرگ چيست « هانى را در بازار بنگر « و ابن عقيل را . . تا آخر » دربارهء مسلم بن عقيل و رفتنش به كوفه و كشته شدنش حكايتى كاملتر و مفصلتر هست كه از عقبة بن سمعان غلام رباب كلبى دختر امرؤ القيس آورده‌اند . رباب همسر حسين بود و با سكينه دختر حسين مىزيست و عقبه غلام پدرش بوده بود . سكينه در آن وقت صغير بود . عقبه گويد : برون شديم و راه بزرگ را پيش گرفتيم . كسان خاندان حسين به دو گفتند : « بهتر است اگر از راه بزرگ بگردى كه تعاقب كنندگان به تو نرسند ، ابن زبير چنين كرده است . » گفت : « نه ، به خدا از اين راه جدا نمىشوم تا خدا هر چه خواهد مقدر كند . » گويد : عبد الله بن مطيع به پيشواز ما آمد و به حسين گفت : « فدايت شوم كجا مىروى ؟ »