محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2897
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اما به خدا ولايتدارش نمىكنم . » ابى برده گويد : وقتى معاويه به دمل آورده بود پيش وى رفتم ، گفت : « برادر زاده بيا بنگر . » گويد : و چون نگريستم سر زده بود ، گفتم : « اى امير مؤمنان نگرانى نيست . » آنگاه يزيد بيامد . معاويه به دو گفت : « اگر زمامدار امور مردم شدى با اين نيكى كن كه پدرش دوست من بود - يا چيزى نظير اين گفت - اما من در جنگ چيزها ديدهام كه او نديده است . » يزيد بن سويد گويد : معاويه به احنف اجازهء ورود داد و پيش از همه به او اجازه مىداد ، پس از آن محمد بن اشعث آمد و ميان معاويه و احنف نشست . معاويه به دو گفت : « به او زودتر اجازه ندادم كه نزديكتر از او بنشينى ، رفتار كسى دارى كه خويشتن را خوار مىپندارد . ما چنان كه امور شما را به دست داريم اجازه دادن شما را نيز به دست داريم ، پس چنان رفتار كنيد كه ما مىخواهيم ، كه اين برايتان بهتر است . » سحيم بن حفص گويد : ربيعة بن عسل يربوعى پيش معاويه به خواستگارى رفت . » معاويه گفت : « سويقش [ 1 ] دهيد » آنگاه معاويه به دو گفت : « اى ربيعه مردم شما چگونهاند ؟ » گفت : « چندان و چندين فرقهاند . » گفت : « تو از كدامين فرقه اى ؟ » گفت : « من به كار آنها كار ندارم . » معاويه گفت : « گمان دارم بيشتر از آن مقدار فرقهاند كه گفتى . » آنگاه ربيعه گفت : « اى امير مؤمنان دوازده هزار تنه درخت به من كمك كن
--> [ 1 ] آب آميخته به آرد . اين سخن را در مقام تحقير مىگفتند ، تلميح به اينكه گوينده از گرسنگى ياوه مىگويد . م