محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2896
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« اما بعد : سن من زياد شده و استخوانم سستى گرفته و قرشيان با من دشمن شدهاند ، اگر مىخواهى مرا معزول كنى معزول كن . » گويد : معاويه به دو نوشت : « نامهء تو رسيد كه گفته بودى سنت زياد شده ، به خدا عمر ترا ديگرى به سر نبرده . گفته بودى قريش با تو دشمن شدهاند ، به خدا هر چه نيكى ديده اى از آنها ديده اى . از من خواسته بودى معزولت كنم كه كردم ، اگر راست مىگويى منظورت انجام شد اگر خدعه كردى با تو خدعه كردم . » على بن مجاهد گويد : معاويه گفته بود : « اموى اگر مال خويش را سامان ندهد و برد بار نباشد اموى نيست و هاشمى اگر گشاده دست و بخشنده نباشد هاشمى نيست از هاشمى به فصاحت و سخاوت و شجاعت پيشى نمىتوانى گرفت . » خالد بن عبيده گويد : روزى معاويه به چاشت نشست . عبيد الله بن ابى بكره نيز بود كه پسرش بشير ، و به قولى پسر ديگر ، با وى بود كه پرخورى كرد و معاويه او را مىنگريست . عبيد الله متوجه شد و خواست به پسر خود اشاره كند اما نشد و سر خود را بلند نكرد تا غذا بسر رفت . گويد : و چون برون شد پسر خويش را از رفتارى كه كرده بود ملامت كرد ، بار ديگر پيش معاويه آمد كه پسرش با وى نبود ، معاويه گفت : « پسر شكمباره ات چه شد ؟ » گفت : « بيمار شد » گفت : « مىدانستم كه پرخورى بيمارش مىكند . » جويرية بن اسماء گويد : ابو موسى پيش معاويه آمد ، كلاه دراز سياهى به سر داشت و گفت : « سلام بر تو اى امين خداى » معاويه گفت : « سلام بر تو نيز باد » گويد : و چون ابو موسى برفت معاويه گفت : « پير مرد آمده كه ولايتدارش كنم