محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2886

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : ابن مفرغ به موصل رفت ، پس از آن هواى بصره كرد و آنجا رفت و پيش عبيد الله رفت كه امانش داد . اما روايت ابو عبيده چنين است كه وقتى ابن مفرغ پيش معاويه رفت و به دو گفت : « مگر تو نبودى كه گفتى : « به معاويه پسر حرب . . تا آخر . . . » ابن مفرغ قسم ياد كرده كه اين اشعار را نگفته‌ام بلكه عبد الرحمان بن حكم برادر مروان گفته و مرا دستاويز هجاى زياد كرده كه زياد از پيش وى را ملامت كرده بود . گويد : معاويه بر عبد الرحمان بن حكم خشم آورد و مقررى او را نداد كه به زحمت افتاد . دربارهء وى با معاويه سخن كردند گفت : « از او راضى نشوم تا عبيد الله راضى شود ، پس به عراق نزد عبيد الله رفت و شعرى خطاب به او گفت به اين مضمون : « تو كه به خاندان حرب افزوده شده اى « به نزد من از دخترم عزيز ترى « ترا برادر و عمو و عمو زاده مىبينم » « اما ندانم كه مرا چگونه مىبينى » عبيد الله گفت : « به خدا ترا شاعرى بد مىبينم . » و از او راضى شد . گويد : معاويه به ابن مفرغ گفت : « مگر تو نبودى كه گفتى : شهادت مىدهم كه مادرت . . . تا آخر . ديگر از اين كارها مكن ، ترا بخشيدم » و ابن مفرغ سوى موصل رفت و زنى گرفت و صبحگاه زفاف به شكار رفت و روغنفروشى يا عطارى را بديد كه بر خر خويش بود و به دو گفت : « از كجا مىآيى ؟ » گفت : « از اهواز » ابن مفرغ گفت : « آب مسرقان در چه حال است ؟ » گفت : « همانطور كه بود »