محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2885
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« پناهم دادند اما پناهشان « طوفانى از باد بىصداى عراقيان بود « پناه دهندهء من به خواب بود « اما حمايت پناهى را مردى آماده بايد » و هم خطاب به عبيد الله شعرى گفت به اين مضمون : « آنچه با من كردى به آب شسته مىشود « اما سخن من بر استخوانهاى پوسيده ات استوار مىماند » گويد : پس از آن عبيد الله ابن مفرغ را به سيستان پيش عباد فرستاد و مردم يمنى در شام با معاويه دربارهء او سخن كردند كه كس پيش عباد فرستاد و او را پيش معاويه آوردند و در راه خطاب به اسب خويش شعرى به اين مضمون گفت : « بشتاب كه كس بر تو تسلط ندارد « نجات يافتى و اين كه مىبرى آزاد است « به جان خودم كه پيشوا و مناسبات استوار مردمان « ترا از ورطهء مرگ رهايى داد « كردم وى را سپاس مىدارم « و كسى مانند من بايد سپاسدار باشد . » گويد : وقتى ابن مفرغ پيش معاويه رسيد بگريست و گفت : « با من كارى كردهاند كه با هيچ مسلمانى نكردهاند ، بى آنكه حادثه اى آورده باشم يا گناهى كرده باشم . » معاويه گفت : « مگر تو نبودى كه گفتى : « به معاويه پسر حرب . . . » گفت : « نه به خدايى كه منت امير مؤمنان را بزرگ كرد من اين را نگفتهام . » گفت : « تو نگفتى كه شهادت مىدهم كه مادرت . . . و اشعار بسيار ديگر كه به هجاى ابن زياد گفتى ، برو كه گناه ترا بخشيدم ، اگر با ما سر و كار داشتى ، هيچيك از اينها نبود ، برو و هر كجا مىخواهى بمان . »