محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2876
تاريخ الطبرى ( فارسي )
معاذ بن جوين طايى گفت : « نه ، برويم و در بانقيا جاى گيريم ، خيلى زود دشمن سوى شما مىآيد ، وقتى چنين شد با قوم مقابله مىكنيم و خانه ها را پشت سر مىگذاريم و از يك سمت با آنها مىجنگيم » گويد : پس برون شدند ، سپاهى به مقابلهء آنها فرستاده شد كه همگى كشته شدند ، پس از آن مردم كوفه عبد الرحمان پسر ام حكم را بيرون كردند . هشام بن محمد گويد : معاويه پسر ام حكم را به كوفه گماشت كه رفتار بد داشت و بيرونش كردند كه پيش معاويه رفت كه دايى او بود و گفت : « ترا ولايتدار جايى بهتر از آن مىكنم ، مصر » و او را ولايتدار مصر كرد و آنجا رفت . معاوية بن حديج سكونى خبر يافت و برون شد و در دو منزلى مصر با او رو به رو شد گفت : « پيش داييت برگرد كه ما رفتارى را كه در كوفه با برادران ما داشته اى تحمل نمىكنيم . » گويد : پس عبد الرحمان پيش معاويه برگشت ، معاوية بن حديج نيز پيش وى آمد . گويد : و چنان بود كه وقتى مىآمد راه را براى او زينت مىكردند و طاقهاى سبزه مىزدند . گويد : وقتى پيش معاويه در آمدم حكم آنجا بود كه گفت : « اى امير مؤمنان اين كيست ؟ » گفت : « به ، اين معاوية بن حديج است » گفت : « خوش نيامد ، آواز دهل شنيدن از دور خوش است » [ 1 ] معاوية بن حديج گفت : « اى ام حكم آرام باش كه شوهر كردى و با حرمت نكردى ، فرزند آوردى و شايسته نياوردى ، مىخواستى پسر فاسقت ولايتدار ما شود و با ما همان رفتار كند كه با برادران كوفى ما مىكرد ، خداش توفيق ندهد ، و اگر
--> [ 1 ] همسنگ مثل روان عربى كه گويد : و تسمع بالمعيدى خير من ان تراه ، يعنى قصه معيدى ، كوتوله ، را شنيدن بهتر كه او را ديدن . م