محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2725
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« ابو بكره ! به ملاقات آمده اى يا حاجتى ترا پيش ما آورده ؟ » گفت : « دروغ نمىگويم به حاجت آمدهام . » گفت : « اى ابو بكره منظورت انجام مىشود و منت تو مىبريم كه شايستهء آنى ، كارت چيست ؟ » گفت : « اينكه برادرم زياد را امان دهى و به بسر بنويسى كه پسرانش را رها كند و متعرض آنها نشود . » گفت : « دربارهء پسران زياد آنچه گفتى مىنويسم ، اما زياد چيزى از مال مسلمانان پيش اوست كه اگر بدهد كارى با او نداريم . » گفت : « اى امير مؤمنان اگر چيزى پيش او باشد ان شاء الله از تو باز نمىدارد . » گويد : معاويه به خاطر ابو بكره به بسر نوشت كه متعرض هيچيك از فرزندان زياد نشود ، آنگاه به ابو بكره گفت : « سفارشى به ما نمىكنى ؟ » گفت : « چرا اى امير مؤمنان سفارش مىكنم كه مراقب خويشتن و رعيت خويش باشى و كار نيك كنى كه جانشين خدا بر مخلوق شده اى ، از خدا بترس كه مدتى دارى كه از آن نمىگذرى ، از دنبال تو جوينده اى با شتاب مىآيد و زود باشد كه اجل برسد و جوينده در رسد و پيش كسى روى كه از اعمال تو پرسد و از تو بهتر داند ، اما محاسبه و رسيدگى است ، پس هيچ چيز را بر رضاى خدا مرجح مدار . » سلمة بن عثمان گويد : بسر به زياد نوشت كه اگر نيايى پسرانت را مىآويزم . زياد به دو نوشت كه اگر چنين كنى شايستهء اين كارى كه پسر جگرخوار ترا فرستاده است . پس ابو بكره سوى معاويه رفت و گفت : « اى معاويه مردم براى كشتن كودكان با تو بيعت نكردهاند . » گفت : « اى ابو بكره چه شده ؟ » گفت : « بسر مىخواهد فرزندان زياد را بكشد »