محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2724

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مصرف رسانيده‌ام و چيزى از آن را پيش كسان براى حوادث احتمالى سپرده‌ام و باقى را به سوى امير مؤمنان رحمة الله عليه فرستاده‌ام . » معاويه به دو نوشت : « پيش من آى تا دربارهء كار تو و آنچه انجام داده اى بنگريم ، اگر كار فيما بين به استقامت آمد كه بهتر و گرنه به امانگاه خويش باز مىروى . » گويد : اما زياد نيامد و بسر ، پسران بزرگ زياد ، عبد الرحمان و عبد الله و عباد را بگرفت و به زندان كرد و به زياد نوشت : « پيش امير مؤمنان برو و گر نه پسرانت را مىكشم . » زياد به دو نوشت : « جاى خودم را ترك نمىكنم تا خدا ميان من و يار تو داورى كند ، اگر فرزندان مرا كه به دست دارى بكشى ، سرانجام سوى خداست ، سبحانه ، و حساب در انتظار ما و شما خواهد بود و زود باشد كه ستمگران بدانند كه به چه جايگاهى مىروند . » گويد : بسر ، آهنگ كشتن آنها كرد ، ابو بكره پيش وى رفت و گفت : « پسر من و پسران برادرم را كه جوانان بىگناهند گرفته اى ، حسن با معاويه صلح كرده به شرط اينكه ياران على هر كجا هستند در امان باشند ، بر اينان و پدرشان حقى ندارى . » گفت : « برادرت اموالى بر عهده دارد كه گرفته و از دادن آن ابا كرده . » گفت : « چيزى بر عهده ندارد ، از پسران برادر من دست بدار تا براى آزاديشان نامه اى از معاويه بياورم . » گويد : بسر روزى چند مهلت داد و گفت : « اگر نامهء معاويه را براى آزاديشان آوردى كه خوب و گرنه مىكشمشان و يا زياد سوى امير مؤمنان رود . » گويد : ابو بكره پيش معاويه رفت و دربارهء زياد با وى سخن كرد ، معاويه به بسر نوشت كه دست از آنها بدارد و آزادشان كرد . بسرة بن عبيد الله گويد : ابو بكره در كوفه پيش معاويه رفت كه به دو گفت :