محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2846

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند كه مالك بن هبيره و همراهانش به چه كار آمده بودند . معاويه گفت : « آسوده باشيد ، هيجانى در خويشتن مىبيند كه گويا خاموش شده باشد . » گويد : مالك بازگشت و در خانهء خويش بماند و پيش معاويه نيامد . معاويه كس فرستاد اما از آمدن دريغ كرد و چون شب شد يكصد هزار درم براى او فرستاد و پيغام داد كه امير مؤمنان شفاعت ترا دربارهء عموزاده ات نپذيرفت به سبب رأفت بر تو و يارانت كه بيم داشت جنگ ديگرى راه بيندازند ، اگر حجر بن عدى مانده بود بيم داشتم تو و يارانت ناچار شويد به مقابلهء وى رويد و مسلمانان به بليه اى بزرگتر از كشته شدن حجر دچار شوند . گويد : مالك مال را پذيرفت و دلش خوش شد و روز بعد با جمع قوم خويش پيش معاويه آمد و از او راضى بود . عبد الملك بن نوفل گويد : عايشه رضى الله عنه ، عبد الرحمان بن حارث را در مورد حجر و يارانش پيش معاويه فرستاد و وقتى رسيد كه آنها را كشته بودند . عبد الرحمان به معاويه گفت : « چگونه بر درارى ابو سفيان از خاطرت رفته بود ؟ » معاويه گفت : « كسى همانند تو از بردباران قوم پيش من نبود ، ابن سميه به من تحميل كرد و من تحمل كردم . » عبد الملك بن نوفل گويد : عايشه مىگفت : « اگر چنان نبود كه از هر چه جلوگيرى كرديم به نتيجه اى بدتر از آن منجر شد ، از كشته شدن حجر نيز جلوگيرى كرده بوديم ، به خدا چنان كه مىدانم مسلمانى بود كه به حج مىرفت و عمره مىكرد . » ابو سعيد مقبرى گويد : وقتى معاويه به حج مىرفت بر عايشه گذشت و اجازه ورود خواست كه اجازه داد و چون پيش وى بنشست به دو گفت : « معاويه ، نترسيدى كسى را مخفى كرده باشم كه ت را بكشد ؟ »