محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2841

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : اگر چنين كرديد آزادتان مىكنيم و اگر ابا كرديد شما را مىكشيم ، امير مؤمنان پندارد كه به سبب شهادتى كه مردم شهرتان بر ضد شما داده‌اند خونهايتان بر او حلال است ولى از اين گذشت مىكند ، از اين مرد بيزارى كنيد تا ولتان كنيم . » گفتند : « اى خدا ، چنين نخواهيم كرد . » پس بگفتند تا گورهايشان كنده شد و كفنهاشان را پيش آوردند و آنها همه شب را با نماز سر كردند و چون صبح شد ياران معاويه گفتند : « اى كسان ، ديشب ديديمتان كه نماز طولانى داشتيد و دعاهاى نكو ، به ما بگوييد دربارهء عثمان چه مىگوييد ؟ » گفتند : « او نخستين كسى بود كه حكم ظالمانه كرد و عمل ناحق كرد . » ياران معاويه گفتند : « امير مؤمنان شما را بهتر مىشناخت . » آنگاه به آنها نزديك شدند و گفتند : « از اين مرد بيزارى مىكنيد ؟ » گفتند : « نه ، بلكه دوستدار اوييم و از كسى كه از او بيزارى كند بيزارى مىكنيم . » پس هر كدامشان يكى را گرفتند كه بكشند . قبيصة بن ضبيعه به دست ابو شريف بدى افتاد ، قبيصه به دو گفت : « ميان قوم من و قوم تو شر نيست ، بگذار ديگرى مرا بكشد . » گفت : « خويشاوندت نيكى كند » پس حضرمى او را بگرفت و بكشت و قبيصه را قضاعى كشت . گويد : آنگاه حجر به آنها گفت : « بگذاريد وضو كنم » به دو گفتند : « وضو كن » و چون وضو كرد گفت : « بگذاريد دو ركعت نماز كنم » گفتند : « بگذاريد نماز كند . »