محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2842

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس نماز كرد و روى بگردانيد و گفت : « به خدا هرگز نمازى كوتاه تر از اين نكرده بودم ، اگر نبود كه مىپنداشتيد از مرگ بيم دارم مىخواستم نماز را بيشتر كنم . » پس از آن گفت : « خدايا داد ما را از امتمان بگير ، اهل كوفه بر ضد ما شهادت داده‌اند ، اهل شام ما را مىكشند ، به خدا اگر ما را اينجا بكشند من نخستين يكه سوار مسلمانانم كه در اين وادى كشته شده و نخستين مرد مسلمانم كه سگان اينجا بر او بانگ زده‌اند . » گويد : آنگاه يك چشم ، هدبه بن فياض ، با شمشير سوى او رفت كه سراپايش بلرزيد . گفت : « پنداشتى كه از مرگ نمىترسى ، ولت مىكنم ، از يارت بيزارى كن . » گفت : « چگونه از مرگ نترسم كه قبر كنده مىبينم و كفن گسترده و شمشير كشيده ، به خدا اگر از مرگ بترسم چيزى نمىگويم كه پروردگار را به خشم آرد . » گويد : پس او را بكشت و ديگران را يكى پس از ديگرى كشتند تا شش كس شدند . عبد الرحمان بن حسان عنزى و كريم بن عفيف خثعمى گفتند : « ما را پيش امير مؤمنان ببريد كه ما نيز دربارهء اين مرد مانند سخنان وى مىگوييم . » گويد : كس پيش معاويه فرستادند و گفتهء آنها را به دو خبر دادند ، كس فرستاد كه آنها را پيش من آريد . چون پيش معاويه رسيدند خثعمى گفت : « اى معاويه ، خدا را ، خدا را كه از اين خانه گذران به خانهء آخرت باقى مىروى و ت را از كشتن ما مىپرسند كه به چه سبب خون ما را ريخته اى ؟ » گفت : « دربارهء على چه مىگويى ؟ » گفت : « همان مىگويم كه تو مىگويى »