محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2840
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو الاعور سلمى دربارهء عتبة بن اخنس تقاضا كرد كه به دو بخشيد . حمزة بن مالك همدانى دربارهء سعد بن نمران همدانى تقاضا كرد كه به دو بخشيد . حبيب بن مسلمه دربارهء ابن جويه تقاضا كرد كه آزادش كرد . مالك بن هبيرهء سكونى برخاست و به معاويه گفت : « اى امير مؤمنان عموزادهام حجر را به من واگذار » گفت : « عموزادهء تو حجر سر مخالفان است و بيم دارم اگر آزادش كنم شهر را آشفته كند و فردا ناچار شويم تو و يارانت را براى مقابله وى به عراق فرستيم . » گفت : « به خدا اى معاويه با من انصاف نكردى همراه تو با عموزاده ات جنگ كردم و روزگارى چون روزگار صفين داشتيم تا كفه ات چربيد و كارت بالا گرفت و از حادثات ايمن شدى ، آنگاه عموزادهام را از تو خواستم كه خشونت كردى و سخنها آوردى كه براى من بىفايده است . و پنداشتى كه از حادثات بيمناكى . » آنگاه برفت و در خانهء خويش نشست . معاويه هدبة بن فياض قضاعى را كه از مردم بنى سلامان بن سعد بود با حصين ابن عبد الله كلابى و ابو شريف بدى را فرستاد كه شبانگاه پيش حجر و يارانش رسيدند . خثعمى وقتى يك چشم را بديد كه مىآمد گفت : « يك نيمهء ما كشته مىشود و يك نيمه نجات مىيابند . » سعد بن نمران گفت : « خدايا چنان كن كه من از جمله نجات يافتگان باشم و از من راضى باشى . » عبد الرحمان بن حيان عنزى گفت : « خدايا چنان كن كه من از زبونى مخالفان حرمت يابم و از من راضى باشى بارها خويشتن را به معرض كشته شدن بردم اما خدا نخواست . » فرستادهء معاويه خبر آورد كه شش كس آزاد شوند و هشت كس كشته شوند . فرستادهء معاويه گفت : « دستور داريم به شما بگوييم از على بيزارى كنيد و لعن او