محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2839

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه زياد فرستاده بود با وى بگويد و چون مىرفت كه بگذرد حجر بن عدى كه در بند مىلنگيد به طرف او رفت و گفت : « اى عامر گوش به من بده . به معاويه بگو كه خونهاى ما بر او حرام است . به او بگو كه به ما امان داده‌اند و با وى به صلحيم ، از خدا بترسد و در كار ما بنگرد » و سخنانى از اين باب گفت . حجر سخن را مكرر كرد و عاقبت عامر تعرض كرد ، گفت : « فهميدم ، خيلى حرف مىزنى » حجر گفت : « حرف بيجايى نزدم ، براى چه ملامت مىكنى ، تو عنايت مىبينى و عطا مىگيرى ، حجر را پيش مىبرند و مىكشند ، گله ندارم كه از سخنم خسته مىشوى . به راه خودت برو » گويى عامر شرم كرد و گفت : « به خدا اين جور نيست . مىگويم و تلاش خودم را مىكنم » گويى مىگفته بود كه اين كار را كرده و معاويه نپذيرفته است . عامر به نزد معاويه رفت و خبر آن دو مرد را با وى بگفت . گويد : يزيد بن اسد بجلى به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان دو عموزادهء مرا به من ببخش . » و چنان بود كه جرير بن عبد الله دربارهء آنها نوشته بود كه سعايتگر مشكوك الحالى به نزد زياد دربارهء دو كس از قوم من كه اهل جماعت و عقيدهء نكو بوده‌اند سعايت كرده كه آنها را با جمع كوفيان پيش امير مؤمنان فرستاده اما آنها از جمله كسانى هستند كه در اسلام حادثه نياورده‌اند ، ياغى خليفه نبوده‌اند و بايد كه اين به نزد امير مؤمنان سودمندشان افتد . » وقتى يزيد عفو آنها را خواست معاويه نامهء جرير را به ياد آورد و گفت : « پسر عمويت جرير هم دربارهء آنها نوشته بود و وصف نيكشان گفته بود جرير در خور آنست كه سخنش را راست شمارند و اندرزش را بپذيرند ، تو نيز دو پسر عمويت را از من خواستى ، هر دو از آن تو باشند . » وائل بن حجر نيز دربارهء ارقم تقاضا كرد كه وى را به دو بخشيد .