محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2838
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را از شهادت شما بيرون برده است . » جمع را در مرج عذ را بداشته بودند ، معاويه به زياد نوشت : « آنچه را در كار حجر و يارانش و شهادت كسان بر ضدشان نقل « كرده بودى بدانستم و در اين كار نگريستم . گاهى پندارم كه كشتنشان از « رها كردنشان بهتر است و گاهى پندارم كه بخشيدنشان از كشتنشان بهتر است ، « و السلام . » زياد همراه يزيد بن حجية بن ربيعهء تميمى براى معاويه نوشت : « نامه ت را خواندم و رأى ت را دربارهء حجر و يارانش دانستم و به « حيرتم كه كارشان بر تو روشن نيست . در صورتى كه كسانى كه آنها را « بهتر مىشناسند بر ضد شان چنان شهادت دادهاند كه شنيده اى . اگر به اين « شهر احتياج دارى حجر و يارانش را پيش من بازمگردان » يزيد بن حجيه بيامد تا در عذ را بر آن جمع گذر كرد و گفت : « اى شماها ، به خدا برائت شما بعيد مىنمايد . نامه اى آوردهام كه مضمون آن سر بريدن است هر چه مىخواهيد و پنداريد برايتان سودمند است بگوييد تا بكنم و بگويم . » حجر گفت : « به معاويه بگو ما بر بيعت خويش هستيم و آن را فسخ نمىكنيم و نمىخواهيم فسخ كنند . دشمنان ما و مردم مشكوك الحال بر ضدمان شهادت دادهاند . » يزيد نامه را پيش معاويه برد كه بخواند ، گفتار حجر را نيز به او رسانيد . معاويه گفت : « زياد به نزد ما از حجر راستگوتر است . » عبد الرحمان بن ام حكم ثقفى و به قولى عثمان بن عمير ثقفى گفت : « ببر . ببر . » معاويه به دو گفت : « زحمت چه لازم » مردم شام برون شدند و ندانستند معاويه و عبد الرحمان چه گفتند ، پيش نعمان ابن بشير رفتند و سخن ابن ام حكم را با وى بگفتند كه گفت : « كشته شدند . » عامر بن اسود عجلى به عذ را آمد كه آهنگ معاويه داشت تا خبر دو مردى را