محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2818

تاريخ الطبرى ( فارسي )

براى آنها مىگفت . محمد گويد : عايشه مادر مؤمنان معاويه را بديد . . . مخلد گويد : پندارم كه در مكه بود . گويد : و به دو گفت : « اى معاويه در مورد حجر بردبارى تو كجا بود ؟ » گفت : « اى مادر مؤمنان خردمندى به نزد من نبود . » ابن سيرين گويد : شنيده‌ام كه وقتى مرگ معاويه در رسيده بود با صدايى كه در گلويش پيچيده بود مىگفت : « از حجر با تو روزى دراز دارم » حسين بن عبد الله همدانى گويد : جزو نگهبانان زياد بودم زياد گفت : « يكى برود و حجر را بخواند . » گويد : سالار نگهبانان شداد بن هيثم هلالى به من گفت : « پيش حجر برو و او را بخوان . » گويد : پيش حجر رفتم و گفتم : « پيش امير بيا » يارانش گفتند : « نمىآيد و حرمت نمىدارد . » گويد : پيش زياد رفتم و خبر را بگفتم . به سالار نگهبانان دستور داد كسانى را با من بفرستد . گويد : و چند كس را با من فرستاد . گويد : پيش حجر رفتم و گفتم : « پيش امير بيا » گويد : به ما ناسزا گفتند و دشنام دادند ، پيش زياد بازگشتيم و خبر را با وى بگفتيم . گويد : زياد بزرگان كوفه را پيش خواند و گفت : « اى مردم كوفه به يك دست زخم مىزنيد و به يك دست مرهم مىنهيد ، تنهايتان با من است و دلهايتان با حجر ، اين خود سر احمق ديوانه . شما با منيد و برادران و فرزندان و عشايرتان با حجر . به خدا اين توطئه و دغلى شماست ، به خدا يا بىگناهيتان را وانمايد يا كسانى را بيارم