محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2268

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بليه افكند ، از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شنيدم كه مىگفت : خون مرد مسلمان حلال نيست مگر در يكى از سه مورد : مردى كه از پس مسلمانى كافر شود كه بايد كشته شود . يا مردى كه با داشتن زن زنا كند كه بايد سنگسار شود . يا مردى كه يكى را ، نه در مورد قصاص ، كشته باشد . پس مرا براى چه مىكشيد ؟ » گويد : آنگاه عثمان برفت و من خواستم برون شوم كه نگذاشتند تا محمد بن ابى بكر بر من گذشت و گفت : « ولش كنيد » و و لم كردند . عبد الله بن ابزى گويد : آن روز كه به خانه عثمان ريختند حضور داشتم . از خانه عمرو بن حزم از دريچه اى آنجا بود . وارد خانه شدند ، زد و خوردى شد و وارد شدند ، به خدا فراموش نمىكنم كه سودان بن حمران برون آمد و شنيدم كه مىگفت : « طلحة بن عبيد الله كجاست ؟ پسر عفان را كشتند . » ابو حفصهء يمانى گويد : من غلام يكى از عربان باديه بودم و او ، يعنى مروان ، مرا پسنديد . و خريد زنم را نيز خريد و هر دو را آزاد كرد و من پيوسته با وى بودم و چون عثمان به محاصره افتاد بنى اميه به تكاپو افتادند ، مروان در خانهء عثمان مقر گرفت من نيز با وى بودم . گويد : به خدا من جنگ را ميان كسان راه انداختم : از بام خانه يكى از مردم اسلم را به نام نيار اسلمى به تبر زدم و كشتم و جنگ در گرفت ، پس از آن فرود آمدم و كسان بر در بجنگيدند و مروان جنگ كرد تا از پاى در آمد و من او را برداشتم و به خانهء پيرزنى بردم و در را بستم . مردم درهاى خانهء عثمان را آتش زدند كه يكى از درها بسوخت . عثمان گفت : « در را براى كارى بزرگتر به آتش كشيدند . هيچكس از شما دست در نيارد . به خدا اگر من دور تر از همه تان باشم از شما مىگذرند تا مرا بكشند و اگر پيش روى همه باشم از من سوى ديگرى نمىگذرند . من چنان كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به من گفته صبورى مىكنم و چنان كه خدا عز و جل براى من مقرر داشته