محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2250
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : عثمان رو به قبله كرد و دستها را بالا برد . گويد : هرگز چندان زن و مرد نديده بودم كه گريه كند . پس از آن يك بار كه عثمان با مردم سخن ميكرد جهجاه غفارى برخاست و بانگ زد كه اى عثمان اينك يك شتر پير آوردهام كه جبه و زنجيرى نيز بر آن هست پايين بيا تا جبه را به تنت تو كنيم و زنجيرت كنيم و بر شتر پير سوار كنيم و در كوه دود افكنيم . عثمان گفت : « خدا روسياهت كند و چيزى را كه آورده اى روسياه كند . » ابو حبيبه گويد : اين در ميان جمع بود و خاصان و ياران عثمان بيامدند و او را به خانه بردند . گويد : اين آخرين بار بود كه عثمان را ديدم . عبد الرحمان بن حاطب به نقل از پدرش گويد : من به عثمان مىنگريستم كه بر عصاى پيمبر تكيه داشت و سخن ميكرد ، همان عصايى كه عمرو ابو بكر نيز بر آن سخن ميكرده بودند ، جهجاه به دو گفت : « اى نعثل برخيز و از اين منبر فرودآى » . و عصا را بگرفت و بر پاى راست خود بشكست ، كه تريشه اى از آن به پايش فرو رفت و زخم همچنان بماند تا خوره گرفت و ديدم كه كرم ميگذاشت . پس عثمان فرود آمد كه او را ببردند و بگفت تا عصا را بهم بستند كه آهن پيچ بود ، پس از آن روز ، عثمان يك بار يا دو بار بيرون آمد و پس از آن محاصره شد و كشته شد . عبد الرحمان بن يسار گويد : وقتى مردم كارهاى عثمان را بديدند ياران پيمبر كه در مدينه بودند به يارانى كه در آفاق بودند و در مرزها پراكنده بودند نوشتند » « شما رفتهايد كه در راه خدا عز و جل جهاد كنيد و دين محمد ميجوييد ، اما دين محمد پشت سر شما به تباهى رفته و متروك مانده بياييد و دين محمد را به پا داريد . » پس ياران محمد از هر سو بيامدند تا عثمان را كشتند . گويد : وقتى شورشيان از پيش عثمان باز گشتند و او توبه آوردند در بارهء كسانى كه از مصر آمده بودند و از همه مردم ولايات نسبت به وى سختتر بودند به عبد الله