محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2240

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وى آوردند اما بگشود . و چون عثمان از قضايا خبر يافت به خانهء على آمد و گفت : « اى پسر عمو براى من مفرى نمانده ، خويشاوند نزديك توام و حقى بزرگ بر تو دارم ، اين قوم چنان كه مىبينى آمده‌اند و به من هجوم خواهند آورد . دانم كه ترا پيش اينان منزلتى هست و سخن ترا گوش ميكنند ، مىخواهم كه سوى ايشان روى و بازشان گردانى كه نمىخواهم وارد مدينه شوند كه جسورتر شوند و ديگران نيز بشنوند . » على گفت : « بازشان گردانم كه چه شود ؟ » گفت : « كه من به اشاره و رأى تو كار كنم و از دستور تو تخلف نكنم » على گفت : « بارها با تو سخن كرده‌ام هر بار ما ميرويم و تو سر خويش ميگيرى . ما ميگوييم و تو چيز ديگر ميگويى . همهء اينها كار مروان بن حكم و سعيد بن عاص و ابن عامر و معاويه است كه اطاعت آنها كرده اى و عصيان من . » عثمان گفت : « ديگر خلاف آنها مىكنم و مطيع تو مىشوم » گويد : عثمان ، عمار بن ياسر را پيش خواند و با وى سخن كرد كه همراه على برود اما نپذيرفت . آنگاه سعد بن ابى وقاص را پيش خواند و با وى سخن كرد كه پيش عمار رود و به او بگويد كه همراه على برود . گويد : سعد پيش عمار رفت و گفت : « اى ابو اليقظان ، چرا نميروى ؟ اينك على ميرود ، با او برو و اين جماعت را از پيشوايت باز گردان كه به پندار من راهى بهتر از اين از اين بهتر نخواهى رفت » گويد : عثمان كثير بن صلت كندى را كه از ياران وى بود پيش خواند و گفت : « از پى سعد برو ببين سعد به عمار چه ميگويد و او چه پاسخ ميدهد و زود پيش من باز گرد . » گويد : كثير برفت ، سعد با عمار به خلوت بود و او چشم خود را به سوراخ در نهاد . عمار كه او را نشناخته بود برخاست و چوبى بدست داشت كه آن را وارد سوراخ كرد ، كثير چشم از سوراخ برداشت و جامه به چهره كشيد و شتابان برفت .