محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2241

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمار نشان پاى او را شناخت و بانگ زد : اى ناچيز و پسر مادر ناچيز ! كشيك مرا ميكشى و سخن مرا گوش مىگيرى ! به خدا اگر دانسته بودم تويى چشمت را با اين چوب كور ميكردم كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم اين را حلال كرده است . آنگاه عمار پيش سعد بازگشت و سعد با وى سخن كرد و فوت و فنها را به كار برد ، اما حرف آخر عمار اين بود كه به خدا مصريان را باز نمىگردانم . پس سعد پيش عثمان بازگشت و سخن عمار را با وى بگفت ، عثمان به دو گفت كه دلسوزى نكرده و سعد قسم خورد كه چنان كه بايد اصرار كرده و عثمان قبول كرد . گويد : على سوى مردم مصر رفت و آنها را باز گردانيد كه به راه خويش رفتند . محمود بن لبيد گويد : وقتى مصريان در ذى خشب منزل گرفتند ، عثمان با على و ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم سخن كرد كه آنها را باز گردانند . پس على سوار شد و چند تن از مهاجران و از جمله سعيد بن زيد و ابو جهم عدوى و جبير بن مطعم و حكيم بن حزام و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن عتاب ، نيز با وى سوار شدند . از انصار نيز ابو اسيد و ابو حميد هر دوان ساعدى و زيد بن ثابت و حسان بن ثابت و كعب بن مالك همراه بودند ، از مردم عرب نيز ينار بن مكرز بود و سى كس ديگر . گويد : على و محمد بن مسلمه كه از پيش رفته بودند با مصريان سخن كردند كه سخنشان را گوش گرفتند و باز گشتند . محمود گويد : محمد بن مسلمه به من گفت : « هنوز از ذى خشب برون نيامده بوديم كه راه مصر گرفتند و به من سلام ميگفتند ، سخن عبد الرحمان بن عديس بلوى را فراموش نمىكنم كه مىگفت : « اى ابو عبد الرحمان سفارشى به من نمىكنى ؟ » گويد و من گفتم : « تنها از خداى بىشريك بترس و كسان خود را از پيشواى