محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2684

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و شمشيرهاى خويش را بر گرفتند و مقابل درى كه على از آنجا بيرون مىشد نشستند و چون بيامد شبيب با شمشير ضربتى به قصد او زد كه به بازوى در يا به طاق خورد . ابن ملجم با شمشير به پيشانى وى زد ، وردان فرارى برفت تا وارد خانهء خويش شد و يكى از پسران پدرش پيش آمد و ديد كه حرير را از سينه مىگشود . گفت : « اين حرير و اين شمشير چيست ؟ » وردان ما وقع را براى او گفت كه برفت و با شمشير بيامد و وردان را بزد و بكشت . شبيب در تاريكى سوى كوچه هاى كنده رفت . مردم بانگ زدند و يكى از مردم حضرموت بنام عويمر به دو رسيد . شمشير بدست شبيب بود كه آن را بگرفت و روى وى افتاد و چون ديد كه مردم به تعقيب آمدند و شمشير شبيب را به دست داشت بر جان خويش بيمناك شد و او را رها كرد و شبيب در انبوه مردم جان ببرد . به ابن ملجم نيز حمله بردند و او را بگرفتند ، اما يكى از مردم همدان به نام ابو ادما ، شمشير وى را بگرفت و ضربتى به پايش زد كه از پاى بيفتاد ، على عقب رفت و جعدة بن هبيرة بن ابى وهب را پيش فرستاد كه نماز صبح را با مردم بكرد . آنگاه على گفت : « اين مرد را پيش من آريد » و چون او را بياوردند گفت : « اى دشمن خدا مگر با تو نيكى نكرده بودم ؟ » گفت : « چرا » گفت : « پس چرا چنين كردى ؟ » گفت : « شمشيرم را چهل صبحگاه تيز كردم و از خدا خواستم كه بدترين مخلوق خويش را با آن بكشد . » او عليه السلام گفت : « خودت با آن كشته مىشوى كه بدترين مخلوق خدايى . » گويند : يك روز ابن ملجم از آن پيش كه على را ضربت زند ، در محلهء بنى بكر وائل نشسته بود كه جنازهء ابجر بن جابر عجلى ، پدر حجار را از آنجا عبور دادند .