محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2188

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از تبعيد گروهى از مردم كوفه و شام سيرت نويسان در اين باب اختلاف كرده‌اند : به گفتهء سيف چنان بود كه تنها معاريف كوفه و جنگاوران ايام پيش از قادسيه و قادسيه و قاريان اهل بصره و اشراف ، پيش سعيد بن عاص راه داشتند و به خلوت فقط اينان همدم وى بودند . اما وقتى براى مردم مىنشست همه كس پيش او مىرفت . يك روز كه براى مردم نشسته بود و كسان بيامدند در آن اثنا كه به صحبت سرگرم بودند خنيس بن فلان اسدى گفت : « طلحة بن عبيد الله چه بخشنده است ! » سعيد بن عاص گفت : « كسى كه ملكى چون نشاستج دارد بايد بخشنده باشد به خدا اگر همانند آن را داشتم خدا معاش شما را مرفه مىكرد » عبد الرحمان بن خنيس كه جوان بود گفت : « به خدا دلم مىخواست ملطاط از آن تو بود » مقصود املاك خاندان خسرو بود كه بر كنار فرات به سمت كوفه بود . گفتند : « خدا دهانت را بشكند ، به خدا قصد تو كرديم » خنيس گفت : « جوانست ، متعرض او نشويد » گفتند : « آرزو مىكند كه قسمتى از سواد ما از او باشد » گفت : « براى شما آرزوى بيشتر دارد » گفتند : « نه براى ما آرزو كند نه براى او » گفت : « اين به شما مربوط نيست » گفتند : « تو اين را به او ياد داده اى » آنگاه اشتر و ابن ذى الحبكه و جندب و صعصعه و ابن كوا و كميل و عمير بن ضابى برجستند و عبد الرحمان را بگرفتند » پدرش به دفاع از او برخاست كه هر دو را بكوفتند چندان كه از خود بىخود شدند . سعيد آنها را قسم مىداد ، اما نمىپذيرفتند ، تا آنچه