محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2189

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىخواستند كردند . مردم بنى اسد از ماجرا خبر يافتند و بيامدند ، طليحه نيز از آن جمله بود ، قصر را محاصره كردند و قبايل برنشستند ، آنها كه در قصر بودند به سعيد پناه بردند و گفتند : « ما را از ميانه بدر بر و نجاتمان بده » سعيد سوى مردم آمد و گفت : « اى مردم ! جمعى نزاع كرده‌اند و در هم افتاده‌اند و خدا سلامتشان داشته است » آنگاه بنشستند و به سخن پرداختند ، سپس سعيد آنها را بيرون فرستاد ، آن دو كس به خود آمدند ، سعيد گفت : « هنوز زنده‌ايد ؟ » گفتند : « همدمان تو ما را كشتند » گفت : « ديگر همدم من نخواهند شد . زبان خويش را نگهداريد و مردم را بر من مشورانيد » آن دو تن چنان كردند و چون اميد آن كسان از همدمى سعيد ببريد در خانه هاى خويش نشستند و به شايعه پراكنى پرداختند چندان كه مردم كوفه در مورد آنها سعيد را ملامت كردند . سعيد گفت : « امير شما گفته تحريك نكنم ، اگر كسى سر تحريك دارد خود داند . » پس ، اشراف و پارسايان اهل كوفه در بارهء تبعيد آنها به عثمان نامه نوشتند ، عثمان نوشت : « اگر جماعت بر اين همسخنند آنها را پيش معاويه فرستيد . » پس آنها را كه ده و چند كس بودند روانه كردند كه زبون شدند و اطاعت كردند و سوى معاويه حركت كردند و اين را براى عثمان نوشتند . عثمان به معاويه نوشت كه مردم كوفه كسانى را كه براى فتنه شان آفريده‌اند پيش تو فرستاده‌اند ، آنها را بترسان و مراقبشان باش اگر سر عقل آمدند ، از آنها بپذير و اگر ترا به زحمت انداختند آنها را پس فرست .