محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2682

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او مىرود باز نماند تا او را بكشد يا در اين راه كشته شود . آنگاه شمشيرهاى خويش را بر گرفتند و زهر آگين كردند و هفدهم رمضان را وعده كردند كه هر يك از آنها به طرف كسى كه سوى او رفته حمله كند و هر كدام سوى شهرى كه هدفشان آنجا بود حركت كردند . ابن ملجم مرادى از قبيله كنده بود ، به كوفه رفت و ياران خود را بديد اما كار خويش را مكتوم داشت مبادا راز وى را فاش كنند . يك روز با كسانى از طايفه تيم الرباب ديدار كرد كه على در جنگ نهروان دوازده كس از آنها را كشته بود و از كشتگان خويش سخن كردند . همان روز زنى از طايفهء تيم الرباب را ديد به نام قطام دختر شجنه كه پدر و برادرش در جنگ نهروان كشته شده بودند . زنى بود در اوج زيبائى و چون ابن ملجم او را بديد عقلش خيره شد و كارى را كه براى آن آمده بود از ياد ببرد و از او خواستگارى كرد . قطام گفت : « زنت نمىشوم مگر آرزوهاى مرا بر آرى . » گفت : « آرزوهاى تو چيست ؟ » گفت : « سه هزار ، يك غلام و يك كنيز و كشتن على بن ابى طالب . » گفت : « مهر تو چنين باشد . اما كشتن على بن ابى طالب را به من گفتى اما پندارم كه مرا منظور ندارى . » گفت : « چرا ، بايد او را غافلگير كنى . اگر او را كشتى آرزوى خويش و مرا بر آورده اى و عيش با من ترا خوش باد . اگر كشته شدى آنچه پيش خدا هست از دنيا و زيور دنيا و مردم دنيا بهتر و پاينده تر است . » گفت : « به خدا براى كشتن على به اين شهر آمده‌ام و منظور ترا انجام مىدهم . » گفت : « كسى را پيدا مىكنم كه پشتيبان تو باشد و در اين كار كمكت كند . » آنگاه كس پيش يكى از مردم قوم خويش ، تيم الرباب ، فرستاد به نام وردان