محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2231

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كسان آن را روان كرده بود . پس از آن ابو بكر و عمر خليفه بودند ، آنگاه « مرا بىآنكه بدانم و بخواهم با رضاى امت وارد شورى كردند و اهل « شورى با رضايت خودشان و مردم ، بىآنكه طلب كرده باشم يا بخواهم ، « بر من اتفاق كردند و كارها كردم كه دانستند و منكر آن نبودند كه تابع « بودم نه مبتكر ، مقلد بودم نه مبدع ، دنباله رو بودم نه اهل تكلف . و چون « كارها ديگر شد و اهل شر سر برداشتند ، كينه ها و هوسها نمودار شد كه « سببى جز اجراى قرآن نداشت ، چيزى خواستند و چيز ديگر گفتند ، « بىحجت و دستاويز چيزهايى را بر من عيب گرفتند كه بر آن رضايت داده « بودند و نيز چيزهايى را عيب گرفتند كه مردم مدينه از آن رضايت داشته « بودند و جز آن نمىبايست . من صبورى كردم و سالها دست از آنها بداشتم « و همچنان مىديدم و مىشنيدم تا جرئتشان بر خداى عز و جل افزون شد و در « مجاورت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و حرم وى و سرزمين هجرت به ما « هجوم آوردند ، بدويان نيز به آنها پيوستند كه همانند احزابند در جنگ « احزاب يا مهاجمان احد ، جز آنكه سخن ديگر مىكنند . پس ، هر كه تواند « سوى ما آيد ، بيايد » نامه به مردم ولايات رسيد و با هر وسيله راهى شدند : معاويه ، حبيب بن مسلمهء فهرى را فرستاد ، عبد الله بن سعد معاويه بن حديج سكونى را فرستاد . قعقاع بن عمرو و عبد الله بن ابى اوفى و حنظلة بن ربيع تميمى و امثال آنها كسان را به يارى مردم مدينه ترغيب مىكردند ، از تابعان نيز ياران عبد الله بن مسروق بن اجدع و اسود بن يزيد و شريح بن حارث و عبد الله بن حكيم و امثالشان به ترغيب كسان پرداخته بودند كه در كوفه مىرفتند و بر انجمنها مىگذشتند و مىگفتند : « اى مردم ! سخن ، امروز بايد نه فردا . انديشه ، امروز نيكوست و فردا زشت ، پيكار ، امروز حلال است و فردا حرام ، به طرف خليفه و حافظ امورتان حركت كنيد »