محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2661
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و نهانى با آنها گفت كه عقيدهء شما دارم و على نمىبايد مردان را در كار خدا حكميت دهد و به گروهى ديگر براى آنكه سرسختشان كند گفت : « على حكمى معين كرد و بدان رضايت داد و حكمش كه به رضايت تعيين كرده بود خلعش كرد من نيز به قضاوت و حكميتى كه بدان رضايت داده بود رضايت دادم . » وى با همين نظر از كوفه برون آمده بود و با آن گروه كه طرفدار عثمان بودند گفت : « به خدا من پيرو عقيدهء شما هستم . به خدا عثمان به ستم كشته شد . » گويد : بدين سان هر گروه را راضى كرد و چنان وانمود كه هم عقيده آنهاست . به كسانى كه زكات نداده بودند گفت : « زكات خود را محكم نگاه داريد و به وسيلهء آن به خويشاوندانتان كمك كنيد يا اگر مىخواهيد به فقيرانتان دهيد . » گويد : در ميان جماعت گروهى بسيار از نصارى بودند كه مسلمان شده بودند و چون ميان مسلمانان اختلاف افتاده بود گفته بودند : « به خدا ، دين ما كه از آن برون شدهايم بهتر است و از دين اينان به هدايت نزديكتر كه دينشان از خونريزى و راه - بندى و مصادره اموال بازشان نمىدارد . » و بدين خويش باز رفتند . گويد : خريت اينان را بديد و گفت : « واى شما ، مىدانيد حكم على دربارهء نصارايى كه مسلمان شدهاند و سپس به نصرانيت باز گشتهاند چيست ؟ به خدا سخنى از آنها نمىشنود و عذرى نمىپذيرد و توبه شان را قبول نمىكند و به توبه دعوت نمىكند . حكم وى دربارهء آنها چنان است كه وقتى بر آنها تسلط يافت گردنشان را بزند . » و همچنان كوشيد تا آنها را فراهم آورد و فريبشان داد و همهء مردم بنى ناجيه و ديگر كسانى كه در آن ناحيه بودند بيامدند و مردم بسيار بر آنها فراهم شدند . ابو الطفيل گويد : من جزو سپاهى بودم كه على بن ابى طالب سوى بنى ناجيه فرستاد . گويد : پيش آنها رسيديم و ديديم كه سه گروهند سالار ما به گروهى از آنها گفت : « شما چه كسانيد ؟ »