محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2610
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شمشيرهاتان را به دوش نهادهايد و راه كسان را مىبنديد و گردنشان را مىزنيد و خونشان را مىريزيد كه اين خسرانيست عيان ؟ به خدا اگر بر سر اين كار مرغى را بكشيد خدا كشتن آن را خوش ندارد ، چه رسد به انسانى كه كشتنش به نزد خدا حرام باشد . » خوارج بانگ برداشتند كه با اينان سخن مكنيد و براى ديدار خدا آماده شويد ، به پيش ، به پيش سوى بهشت ! گويد : على برفت و سپاه بياراست : حجر بن عدى را به پهلوى راست نهاد ، شبث بن ربعى يا معقل بن قيس رياحى را به پهلوى چپ نهاد ، ابو قتاده انصارى را به پيادگان گماشت ، قيس بن سعد بن عباده را نيز بر مردم مدينه گماشت كه هفتصد كس بودند . گويد : خوارج نيز آرايش گرفتند : زيد بن حصين طايى را بر پهلوى راست خويش نهادند . شريح بن اوفى عبسى را بر پهلوى چپ نهادند ، حمزة بن سنان اسدى را بر سواران گماشتند و حرقوص بن زهير سعدى را بر پيادگان گماشتند . گويد : على اسود بن يزيد مرادى را با دو هزار سوار سوى حمزه بن سنان اسدى فرستاد كه سيصد سوار داشت . على پرچم امانى به دست ابو ايوب داد و او به خوارج بانگ زد كه هر كس از شما سوى اين پرچم آيد و كس نكشته باشد و راه نبسته باشد . در امان است ، هر كس از شما كه سوى كوفه يا مداين رود و از اين جماعت برون شود در امان است ، كه ما از آن پس كه قاتلان برادران خويش را بكشيم نيازى به ريختن خون شما نداريم . » قروة بن نوفل اشجعى گفت : « به خدا نمىدانم براى چه با على جنگ مىكنيم ؟ راى حسن اينست كه بروم تا درباره جنگ با او يا پيرويش بصيرت يابم » و با پانصد سوار برفت و در بند نيجين و دسكره جاى گرفت . دسته ديگرى به طور پراكنده برفتند و در كوفه جاى گرفتند . در حدود يك صد كس از آنها نيز به على پيوستند . همه جمعشان چهار هزار كس بود و آنها كه با عبد الله بن وهب بجا ماندند دو هزار و